تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٦١
تو گردم، مردى نامه تو را به نزد من آورد و گِل آن هنوز تر بود. فرمود كه: «اى سدير، به درستى كه ما را خدمتكارى چندند از جن، و چون خواهيم كه امرى به زودى صورت يابد، ايشان را مىفرستيم».
و در روايت ديگر، چنين است كه: «ما را پيروانى چند از جن هست؛ چنانچه ما را پيروانى چند از انس مىباشند و چون امرى را اراده كنيم، ايشان را مىفرستيم».
١٠٣٧/ ٥. على بن محمد و محمد بن حسن، از سهل بن زياد، از آنكه او را ذكر كرده، از محمد بن جَحْرَش روايت كردهاند كه گفت: حديث كرد مرا حكيمه، دختر امام موسى عليه السلام و گفت: حضرت امام رضا عليه السلام را ديدم كه بر در هيزمدان ايستاده بود و با كسى راز مىگفت، و من كسى را نمىديدم. عرض كردم كه: اى آقاى من، با كه راز مىگويى؟ فرمود كه: «اينك عامر زهرائى است كه به نزد من آمده، و از من سؤال مىكند و به سوى من شكايت مىنمايد».
عرض كردم كه: اى سيد من، دوست مىدارم كه سخن او را بشنوم. فرمود كه: «اگر تو آن را بشنوى، يك سال تب مىكنى». عرض كردم كه: اى سيد من، مىخواهم كه آن را بشنوم. فرمود كه: «بشنو» من گوش دادم و آوازى شنيدم مانند آواز مرغان و تب بر من مستولى شد و يك سال تب كردم.
١٠٣٨/ ٦. محمد بن يحيى و احمد بن محمد، از محمد بن حسن، از ابراهيم بن هاشم، از عمرو بن عثمان، از ابراهيم بن ايّوب، از عمرو بن شمر، از جابر، از امام محمد باقر عليه السلام روايت كردهاند كه گفت: «در بين آنكه امير المؤمنين عليه السلام بر منبر نشسته بود كه ناگاه اژدهايى از گوشه درى از درهاى مسجد كوفه رو آورد، مردم قصد كردند كه آن را بكشند، امير المؤمنين عليه السلام فرستاد كه دست از آن بداريد (و متعرّض آن مشويد). مردم دست برداشتند و آن اژدها آمد و خود را بر زمين مىكشيد تا نزد منبر رسيد و بلند شد و بر امير المؤمنين سلام كرد. پس امير المؤمنين عليه السلام به جانب آن اشاره فرمود كه صبر كند تا حضرت از خطبه خويش فارغ شود. و چون از خطبه كه مىخواند، فارغ شد، رو به آن اژدها آورد و فرمود: تو كيستى؟
گفت: منم عمرو بن عثمان كه تو او را بر جنّ خليفه كرده بودى، و پدرم مرد و مرا وصيت كرد كه به خدمت تو آيم و بر رأى تو مطلع شوم تا به مقتضاى آن عمل كنم، و من به نزد تو آمدهام. يا امير المؤمنين، پس مرا به چه امر مىفرمايى و چه صلاح مىدانى؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود كه:
تو را وصيت مىكنم به تقوا و پرهيزكارى، و آنكه از خدا بترسى، و امر مىكنم تو را كه