تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٦١
و بر اسب يال و دنباله سياهى كه در پيشانى آن سفيدى كمى است، سوار است (و مىتواند كه معنى اين باشد كه: آن اسب پير يا پنج ساله است) و تو را نيزه زده و در تو هيچ تأثيرى نكرده، و تو بر بينى اسب او زده و او را انداختهاى، و بر تو سوارى ديگر حمله كرده كه بيرون آمده از كوچه آل ابى عمار دؤليها و بر او دو گيسوى بافته است، كه از زير كلاه خود او بيرون آمده، و موى سبيلهاى او بسيار است. پس به خدا سوگند، كه او صاحب تو است كه تو را خواهد كشت. خدا استخوان پوسيده او را رحم نكند».
محمد به حضرت عرض كرد كه: يا اباعبداللَّه، حساب كردهاى يا چنين پنداشتهاى و خطا نموده. و سُراقى پسر سَلخ الحوت برخاست به سوى صادق عليه السلام و دست بر پشت آن حضرت زد تا او را داخل زندان كرد، و برگزيد آنچه را كه حضرت داشت از مال، و آنچه را كه خويشان آن حضرت داشتند، از آنها كه با محمد خروج نكرده بودند.
پس اسماعيل بن عبداللَّه بن جعفر بن ابى طالب را آوردند و او پيرى بود كهنسال و ناتوان، و يكى از چشمهايش نابينا شده، و هر دو پايش از كار رفته بود، و او را بر مىداشتند، و از جايى به جايى مىبردند (چه خود قادر بر حركت كردن نبود). محمد او را به سوى بيعت خواند. اسماعيل در جواب گفت كه: اى پسر برادر من، به درستى كه من پير و سالدار و ناتوانم، و من به سوى نيكى و اعانت تو محتاجترم.
محمد گفت كه: چاره نيست از آنكه بيعت كنى.
اسماعيل گفت كه: از بيعت من چه نفع به تو مىرسد؟ به خدا سوگند، كه من جاى اسم يك مرد بر تو تنگ مىگردانم، اگر آن را بنويسى (يعنى: ثمرهاى كه بر بيعت من مترتب مىشود، و منحصر است در اينكه در آن سياهه كه نامهاى آنها كه با تو بيعت كردهاند، نوشته شده، اگر نام مرا بنويسى، جاى نام مردى را پر مىكند).
محمد گفت: تو را چاره نيست از آنكه بيعت كنى، و با اسماعيل در گفتار درشتى نمود.
اسماعيل گفت كه: جعفر بن محمد را براى من بطلب، شايد كه ما همه يك بار بيعت كنيم.
موسى مىگويد كه: محمد، حضرت امام جعفر عليه السلام را طلبيد و اسماعيل به آن حضرت عرض كرد كه: فداى تو گردم، اگر مصلحت دانى كه عاقبت امر را براى او بيان كنى، بكن، شايد كه خدا او را از ما باز دارد.
حضرت فرمود كه: «من عزم كردهام كه با او سخن نگويم. پس رأى خود را در باب من