تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٣١
جستجو كردم در آنجا كه فرموده بود، و در زير بسته آن را يافتم و به خدمت آن حضرت فرستادم.
٩٣٤/ ١٣. ابن فضّال، از عبداللَّه بن مغيره روايت كرده است كه گفت: من واقفى مذهب بودم، و بر اين حال حج رفتم، چون به مكه رسيدم، در سينه من چيزى خليد، به ملتزم چسبيدم،[١] پس گفتم: بار خدايا مطلوب و اراده مرا مىدانى، پس مرا به بهترين دينها، رهنمايى كن. در دل من افتاد كه به نزد امام رضا عليه السلام روم، بعد از آن به مدينه آمدم، و به درِ خانه آن حضرت ايستادم، و به غلام آن حضرت گفتم كه به آقاى خود بگو كه: مردى از اهل عراق به در خانه است، و مىخواهد كه به خدمت تو رسد.
عبداللَّه مىگويد كه: آواز آن حضرت را شنيدم كه مىفرمود: «اى عبداللَّه پسر مغيره، داخل شو. اى عبداللَّه پسر مغيره، داخل شو». پس داخل شدم، چون به سوى من نظر كرد، فرمود كه:
«خداى تعالى دعاى تو را مستجاب گردانيد، و تو را به دين خود هدايت فرمود». عرض كردم كه: شهادت مىدهم كه تو حجت خدايى و امين او بر خلقش.
٩٣٥/ ١٤. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از احمد بن محمد بن عبداللَّه روايت كرده است كه گفت: عبداللَّه بن هُلَيل به امامت عبداللَّه افطح اعتقاد داشت، بعد از آن، به سامره رفت، و از اين اعتقاد برگشت. من او را از سبب برگشتنش سؤال كردم، گفت كه: من متعرض امام على نقى عليه السلام شدم، كه آن حضرت را از اين امر سؤال كنم، پس اتفاق افتاد كه در راه تنگى به من برخورد، و به جانب من ميل فرمود، تا آنكه چون با من برابر شد، چيزى از دهن خود بيرون آورد، و به جانب من انداخت. پس آن چيز بر سينه من واقع شد، آن را گرفتم، ديدم كه پوستى است كه در آن نوشته كه: «در آنجا نبود و همچنين نبود».
(و شايد كه مراد حضرت، اين باشد كه در ساحت عبداللَّه و مرتبه او، چيزى از امر امامت نبود، و عبداللَّه سزاوار آن نبود كه چيزى از شروط آن در او باشد).
٩٣٦/ ١٥. على بن محمد، از بعضى از اصحاب ما-/ كه نام او را ذكر كرده-/ روايت كرده است كه گفت: حديث كرد ما را محمد بن ابراهيم و گفت: خبر داد ما را موسى بن محمد بن اسماعيل بن عبداللَّه بن عبيداللَّه بن عباس بن على بن ابى طالب و گفت: حديث كرد مرا
[١]. و ملتزم، يك در است از دو در كعبه معظمه، كه پيش از اين باز بوده، و الحال گرفته.( مترجم)