تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٢٣
من گفت كه: بعد از آنكه از يكديگر جدا شديم، چه خبر دارى؟ گفتم: هدايت؛ و او را به آن قصه خبر دادم، بعد از آن فُضيل و ابو بصير را ملاقات كرديم و بر آن حضرت داخل شدند، و سخنش را شنيدند و قطع به امامت او به هم رسانيدند. بعد از آن، فوج فوج مردم را ملاقات مىكرديم، پس هركه بر آن حضرت داخل شد، قطع به هم رسانيد، مگر طائفه عمّار بن موسى ساباطى و اصحابش، و عبداللَّه باقى ماند كه كسى بر او داخل نمىشد، مگر كمى از مردمان.
چون چنان ديد، پرسيد كه: مردم را چه حال روى داده كه به نزد من نمىآيند؟ او را خبر دادند كه هشام مردم را از تو باز داشته.
هشام مىگويد كه: پس عبداللَّه جمعى را در مدينه بر سر راه من نشانيد كه مرا بزنند.
٩٢٩/ ٨. على بن ابراهيم، از پدرش، از محمد بن فلان واقفى[١] روايت كرده است كه گفت: مرا پسر عمويى بود كه او را حسن بن عبداللَّه مىگفتند، و زاهد و تارك دنيا بود، و از همه اهل زمان خود عبادت بيشتر مىكرد، و پادشاه از او مىترسيد، به جهت كوشش و جهد و اهتمامى كه در امر دين داشت. و بسا بود كه رو به روى پادشاه سخن سختى با وى مىگفت، و او را موعظه مىكرد، و او را امر به معروف و نهى از منكر مىنمود. و پادشاه به جهت صلاح پسر عمويم، آن را متحمّل مىشد و هميشه حالتش اين بود تا آنكه روزى از روزها، ابوالحسن حضرت امام موسى كاظم عليه السلام بر او داخل شد و او در مسجد بود.
حضرت او را ديد و به سوى او اشاره كرد، چون به خدمت آن حضرت آمد، به او فرمود كه: «اى ابو على، چه، دوست مىدارم آنچه را كه تو در آنى، و بسيار مرا شاد و خوشحال مىگرداند، مگر اينكه تو را معرفتى نيست، پس معرفت را طلب كن». گفت: فداى تو گردم، معرفت چيست؟ فرمود: «برو و در دين تفقّه كن و حديث را طلب نما». عرض كرد كه: از كه طلب كنم؟ فرمود: «از فقهاى اهل مدينه، بعد از آن، آن حديث را بر من عرضه دار».
راوى مىگويد كه: حسن رفت و حديث را نوشت، پس به خدمت آن حضرت آمد و حديث را بر او خواند و حضرت همه آن را باطل ساخت، و امر به انداختن آن فرمود، و به او فرمود كه: «برو و معرفت را طلب كن». و چون آن مرد اهتمام بدين خويش داشت، و هميشه انتظار امام موسى عليه السلام را مىكشيد تا آنكه حضرت بيرون رفت به سوى مزرعه كه داشت، در
[١]. عبارت ترجمه مترجم- رحمه اللَّه- چنين است:« رافقى يا وافقى بنا بر اختلاف نسخ» كه هر دو خطا است.