تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢١٧
پس آنچه از ايشان، راه دريا گرفت و به دريا رفت، جرّى است و زمّار و مارماهى و آنچه غير از اينها باشد، و آنچه از ايشان راه بيابان را گرفت، ميمونها و خوكها و وَبر و وَرَل شدند، و آنچه غير از اينها باشد».[١]
كلبى مىگويد كه: من با خود گفتم كه: اين سه نشان. پس به جانب من التفات نمود و فرمود كه: «سؤال كن و برخيز». عرض كردم كه: چه مىفرمايى در نبيذ؟ فرمود: «حلال است». عرض كردم كه: ما نبيذ مىسازيم و دُردى را در آن مىافكنيم، يا چيزى كه غير از آن باشد و آن را مىآشاميم. فرمود كه: «بسيار بد است و اينك همان شراب گنديده است».
عرض كردم كه: فداى تو گردم، كدام نبيذ را قصد مىفرمايى؟ فرمود كه: «اهل مدينه به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از تغيير آب و تعفّن آن و فساد طبيعتهاى خويش، شكايت كردند. پس ايشان را امر فرمود كه: نبيذ بسازند و مردى خادم خود را امر مىكرد كه نبيذ از براى او بسازد. پس دست مىكرد و يك كف از خرما را بر مىداشت و آن را در مشك آب مىانداخت، و خوراك و وضوى او از آن آب بود». عرض كردم كه: شماره خرمايى كه در كف بود، چه قدر بود؟ فرمود كه: «آنچه كف آن را بر مىداشت».
عرض كردم كه: يك كف يا دو كف؟ فرمود كه: «بسا بود كه يك كف بود، و بسا بود كه دو كف بود». عرض كردم: آن مشك آب، چقدر آب مىگرفت؟ فرمود كه: «ميان چهل تا هشتاد و آنچه زياده از اين بود». عرض كردم كه: به حساب رطلها مىفرمايى؟ فرمود: «آرى، رطلها كه به پيمانه و سنگ عراق باشد».[٢]
سماعه مىگويد كه: كلبى گفت: پس حضرت عليه السلام برخاست و من برخاستم و بيرون آمدم، و دست خود را بر دست ديگر مىزدم و مىگفتم كه: اگر امامى باشد، اين مرد خواهد بود. بعد
[١]. وَبر به فتح واو و سكون با، جانورى است به قدر گربه و خاكسترى رنگ، يا سفيد است و چشمهاى مقبولى دارد. و وَرَل به فتح اول و دويم، جانورى است مانند سوسمار يا كوچكتر، به شكل چلپاسه كه دم دراز و سر كوچكى دارد. و در بعضى از لغات معتبره، مسطور است كه جانورى است مانند ماهى سَقَنقور و به زبان بعضى از عجم، آن را خرهكلاش گويند.( مترجم)
[٢]. و رطل، به كسر را و فتح آن، با سكون طا در هر دو، بنا بر مشهور، صد و سى درهم است، و هر ده درهم، هفت مثقال شرعى و مثقال شرعى، سه ربع مثقال صيرفى است. پس هر رطلى از ارطال عراقى، شصت و هشت مثقال و چهار يك مثقال صيرفى است. پس مشك آبى كه چهل رطل آب در آن بوده، از قرار سنگ شاهى شانزده عباسى، دو من و پنجاه درم و ده مثقال صيرفى مىشود، و مشك آب هشتاد رطلى، چهار من و يك صد درم و بيست مثقال. و بر اين قياس آنچه كمتر و بيشتر بوده، معلوم مىشود.( مترجم)