تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ٢٠٩
حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود كه: «اين سخن در ميانه ايشان در مكه اتفاق افتاد، پس رفتند تا به نزد حجر الاسود آمدند. على بن الحسين عليه السلام به محمد بن حنفيه فرمود كه: تو ابتدا كن و به سوى خداى عزّوجلّ زارى نما و از او سؤال كن كه اين سنگ براى تو سخن گويد.
پس محمد دست به دعا برداشت و تضرّع و زارى نمود و از خدا سؤال كرد، بعد از آن، حجر الاسود را خواند و حَجر او را جواب نداد. على بن الحسين عليه السلام فرمود كه: اى عمو، اگر وصىّ و امام مىبودى، هر آينه تو را جواب مىداد.
محمد به على عليه السلام عرض كرد كه: اى پسر برادر من، تو خدا را بخوان و از او سؤال كن.
على بن الحسين عليه السلام خدا را خواند به آنچه خواست. بعد از آن، به حجر الاسود فرمود كه:
سؤال مىكنم تو را به حق آن خدايى كه پيمان پيغمبران و پيمان اوصياى ايشان و پيمان همه مردمان را در تو قرار داده، مگر آنكه ما را خبر دهى كه وصىّ و امام بعد از حسين بن على عليهما السلام كيست؟»
حضرت باقر عليه السلام فرمود كه: «حجر الاسود به جنبش آمد تا آنكه نزديك بود كه از جاى خود برود، و خداى عزّوجلّ آن را به سخن در آورد، به زبان عربى روشن و فصيح و گفت: بار خدايا، به درستى كه وصيت و امامت بعد از حسين بن على عليهما السلام، با على بن حسين، پسر فاطمه دختر رسول خدا است». حضرت فرمود كه: «پس محمد بن حنفيه برگرديد، و با على بن الحسين عليهما السلام دوستى مىورزيد».
على بن ابراهيم، از پدرش، از حمّاد بن عيسى، از حريز، از زراره، از امام محمد باقر عليه السلام مثل اين را روايت كرده است.
٩٢٧/ ٦. حسين بن محمد، از معلّى بن محمد، از محمد بن على روايت كرده است كه گفت: خبر داد مرا سَماعة بن مهران و گفت: خبر داد مرا (حسين بن علوان كه معروف است به) كلبى نسّابه (كه به غايت معرفت به نسب مردم داشت). و گفت كه: داخل مدينه شدم و از امر امامت چيزى را نمىدانستم. پس به مسجد رسول آمدم، ديدم كه جماعتى از قريش در مسجداند. گفتم: مرا از عالم و امام اهل بيت پيغمبر خبر دهيد. گفتند: عبداللَّه بن حسن. به منزل عبداللَّه آمدم و رخصت طلبيدم، مردى به سوى من بيرون آمد و من گمان كردم كه غلام عبداللَّه است. به او گفتم كه: براى من رخصت طلب كن تا بر آقاى تو داخل شوم. آن مرد داخل شد و بيرون آمد و به من گفت كه: داخل شو. چون داخل شدم، ديدم كه پيرى بر روى جانماز