تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٧١
«قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي»[١]، يعنى: «منم يوسف و اينك (يعنى: ابن يامين) برادر يك مادرى و يك پدرى من است». پس اين امّت ملعونه چه انكار مىكنند؟ كه خداى عزّوجلّ در وقتى از اوقات با حجّت خويش بكند، مثل آنچه را كه با يوسف كرد.
و به درستى كه پادشاهى مصر به يوسف عليه السلام مفوَّض بود و در ميان او و پدرش، هجده روز راه بود. پس اگر مىخواست كه يعقوب را اعلام كند بر اين، قدرت داشت، و يعقوب و فرزندان او وقتى كه مژده را شنيدند، از باديه خويش تا مصر نه روزه رفتند (و آن باديه، زمينى بود در فلسطين، ولايت شام كه يعقوب عليه السلام در آنجا مىنشست و آن قريب به كنعان بود). پس اين امّت چه انكار مىكنند كه خداى عزّوجلّ با حجّت خود بكند، مثل آنچه را كه با يوسف كرد كه در بازارهاى ايشان راه رود و پا بر روى فرشهاى ايشان گذارد، تا آنكه خدا او را در اين باب رخصت دهد؛ چنانچه يوسف را رخصت داد: «قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ»[٢]، يعنى: برادران يوسف به يوسف گفتند كه: آيا تويى يوسف؟ (و وجه جمع استفهام با اين تأكيدات پى در پى، آن است كه اين استفهام از براى تقرير است، يعنى: البته بايد كه تو يوسف باشى كه اين كمال و جمال ديگرى را نشايد) يوسف گفت كه: منم يوسف».
٨٩٥/ ٥. على بن ابراهيم، از حسن بن موسى خشّاب، از عبداللَّه بن موسى، از عبداللَّه بن بُكير، از زراره روايت كرده است كه گفت: شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه مىفرمود: «به درستى كه آن پسر را غيبتى باشد، پيش از آنكه به امر امامت قيام نمايد». زراره مىگويد كه:
عرض كردم: چرا غايب مىشود؟ فرمود كه: «مىترسد» و به دست خود اشاره به شكمش فرمود (يعنى: مىترسد كه شكم او را بشكافند).
بعد از آن، فرمود كه: «اى زراره، و اوست كه انتظار برده شود، و او همان است كه در ولادتش شك خواهد شد. بعضى از ايشان كسانى هستند كه مىگويند: پدرش مُرد، بى آنكه فرزندى از او مانده باشد. و بعضى از ايشان كسانى هستند كه مىگويند كه: حمل است (يعنى:
در وقت وفات پدر و در شكم مادر است). و از جمله ايشان كسانى هستند كه مىگويند: دو سال پيش از وفات پدرش، متولّد شده. و اوست كه انتظارش مىبرند، مگر اينكه خداى عزّوجلّ دوست مىدارد كه شيعيان را بيازمايد. پس در آن هنگام تباهكاران و كجروان، در
[١]. يوسف، ٩٠.
[٢]. يوسف، ٩٠.