تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٤٩
حضرت فرمود كه: «آنچه با تو است، ظاهر كن و پرده را از روى آن بردار». آن كنيز، پسرى را ظاهر ساخت سفيد و خوشرو و جامه را از شكمش دور كرد. پس ديدم كه مويى روييده از ابتداى سينه مبارك آن كودك تا نافش، و آن موى، سبز بود نه سياه.
بعد از آن، حضرت فرمود كه: «اين، صاحب شما است». پس آن كنيز را امر فرمود كه او را برداشت، و من بعد از آن او را نديدم تا آنكه امام حسن عليه السلام وفات فرمود.
٧٧. باب در بيان نام كسانى كه آن حضرت عليه السلام را ديدهاند
٨٦٩/ ١. محمد بن عبداللَّه و محمد بن يحيى هر دو روايت كردهاند، از عبداللَّه بن جعفر حِميرى كه گفت: من و شيخ ابوعمرو- رحمه اللَّه- در نزد احمد بن اسحاق جمع شديم. پس احمد بن اسحاق به من اشاره كرد كه ابوعمرو را از خَلَف سؤال كنم. من گفتم: اى ابوعمرو، مىخواهم كه تو را از چيزى سؤال كنم و من شك ندارم در آنچه مىخواهم كه تو را از آن سؤال كنم؛ زيرا كه اعتقاد و دين من اين است كه زمين، از حجّت خداى خالى نمىباشد، مگر آن هنگام كه چهل روز پيش از قيامت باشد كه چون آن زمان بيايد، حجّت برداشته شود و درِ توبه بسته گردد. و پس چنان نباشد كه ايمان نفسى كه پيش از آن نبوده كه ايمان آورده باشد، يا كسب كرده باشد نيكويى را (كه عمل پسنديده است) و در ايمان خويش كه آن نفس را نفع رساند (و اين، اقتباسى است كه عبداللَّه از آيه سوره انعام نموده)[١]. عبداللَّه مىگويد كه: پس آن گروه، بدترين كسانى هستند كه خداى عزّوجلّ ايشان را آفريده و ايشان، آنانند كه قيامت بر ايشان بر پا مىشود، وليكن دوست داشتم كه يقينم زياد شود.
و به درستى كه ابراهيم عليه السلام از پروردگار خويش سؤال كرد كه به او بنمايد كه چگونه مردگان را زنده مىگرداند. «قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي»[٢]، يعنى: «خدا فرمود كه: آيا ايمان نياورده و تصديق نكرده به اينكه من، مرده را زنده مىتوانم كرد؟ ابراهيم گفت:
بلى، ايمان آوردهام و تصديق نمودهام، وليكن اين سؤال و استدعا كه كردم، از براى آن است كه بيارامد دل من و ساكن گردد» (چه يقينى كه در عين اليقين است، از يقينى كه در علم اليقين است، قوىتر است).
و به تحقيق كه احمد بن اسحاق مرا خبر داد از حضرت امام على نقى عليه السلام و گفت كه: او را
[١]. انعام، ١٥٨.
[٢]. بقره، ٢٦٠.