تحفة الأولياء (ترجمه اصول کافي) - الأردکاني، محمد علي - الصفحة ١٤٧
٨٦٦/ ٤. على بن محمد، از حمدان قَلانِسى روايت كرده است كه گفت: به عثمان بن سعيد عمروى گفتم كه: امام حسن عليه السلام وفات فرمود؟ وليكن كسى را بعد از خود، در ميان شما گذاشت كه گردن او، مثل اين است و به دست خويش اشاره نمود (و مراد اين است كه گردنش، به قدر يك ذراع است و ممكن است كه درازى كردن، كنايه از جاه و علوّ آن حضرت باشد. و بعضى گفتهاند كه مراد از گردن، شخص آن حضرت است و اشاره به دست، به جهت بيان طول قامت).
٨٦٧/ ٥. حسين بن محمد اشعرى، از معلّى بن محمد، از احمد بن محمد بن عبداللَّه روايت كرده است كه: فرمانى از امام حسن عسكرى عليه السلام بيرون آمد در هنگامى كه زبيرى- لعنه اللَّه- كشته شد كه: «اين است جزاى هر كه بر خدا جرأت كند در حقّ دوستان آن جناب. زبيرى گمان مىكرد كه او مرا خواهد كشت، و مرا فرزندى نباشد. پس قدرت خدا را در باب خود چگونه ديد؟». و براى آن حضرت فرزندى متولد شد كه او را «م ح م د» نام كرد در سال دويست و پنجاه و شش.
٨٦٨/ ٦. على بن محمد، از حسين و محمد، پسران على بن ابراهيم، از محمد بن على بن عبدالرحمان عبدى از عبد قيس، از ضَوء بن على عِجلى، از مردى از اهل فارس كه او را نام برد، روايت كرده است كه گفت: به سامره آمدم و بر در خانه امام حسن عسكرى عليه السلام ماندم، پس مرا طلبيد و بر آن حضرت داخل شدم و سلام كردم. فرمود: «چه باعث شد كه تو را به اين جا آورد؟» عرض كردم كه: رغبت در خدمت و شوق ملازمت تو. فرمود: «پس بر درِ خانه باش».
راوى مىگويد كه: من با خدمتكاران در خانه بودم، بعد از آن، چنان شدم كه آنچه را مىخواستند براى ايشان از بازار مىخريدم، و بر ايشان داخل مىشدم بى آنكه رخصت طلب كنم، هر گاه مردان در خانه بودند. راوى مىگويد كه: بعد از آن، روزى به آن حضرت داخل شدم، و آن حضرت در ديوان خانه تشريف داشت در آن خانه آواز حركتى را شنيدم. پس مرا آواز داد كه: «به جاى خويش باش و به جايى مرو». پس من جرأت نكردم كه داخل شوم، يا بيرون روم و در همان جا ايستاده بودم كه كنيزى بيرون آمد و رو به من مىآمد، و با آن كنيز چيزى بود كه آن را پوشانيده بودند. پس حضرت مرا را آواز داد كه: «داخل شو»، چون داخل شدم، كنيز را آواز داد كه برگرد، و پس آن كنيز برگشت و به خدمت آن حضرت آمد.