برهان شفا - ابن سينا - الصفحة ٩٣ - فصل نهم در كيفيت شناسايى آنچه كه محمول آن نسبت به موضوع آن علت ندارد، و در استقراء و آنچه ايجاب مىكند، و در تجربه و آنچه ايجاب مىكند
مساوى، باز مقارن حكم است. و اگر اين امر از صفت خاصّ و بلكه از صفت اخصّ از طبيت شىء حاصل شود ممكن است در اكثر آزمايشها و مواردى كه اين شىء نزد ما موجود است، همين صفت خاصّ تكرار شده باشد، در اين صورت اين وصف كليّت مطلق را از بين مىبرد و كليّت خاصّ را، كه از كليّت مطلق شىء اخصّ است، نتيجه مىدهد؛ و غفلت از اين موضوع در حكم كلّى ما موجب خطا خواهد بود: مانند اينكه ما يقين داشته باشيم كه چيزى كه چنين باشد چنان اثرى دارد، و از اينجا نمىتوانيم يقين داشته باشيم كه هرآنچه به آن چيز متصّف باشد همان اثر را خواهد داشت: ما اين امكان را ناديده نمىگيريم كه سقومونيا در بعضى از كشورها با خاصيّت و مزاجى همراه شود، يا مزاج و خاصيّتى را از دست دهد، به نحوى كه ديگر مسهل صفراء نباشد.
بلكه واجب است حك تجربى ما اين باشد كه سقومونياى شناخته شده براى ما، همان سقومونيا كه محسوس ماست، بالذّات يا بطبع خويش مسهل صفراء است مگر آنكه با مانعى برخورد كند. و كور شدن مار در برابر زمرّد هم مثل همين است.
(١٠٥) و لو كانت التجربة مع القياس الذى يصحبها تمنع أن يكون الموجود بالنظر التجربى عن معنى أخص، لكانت التجربة وحدها توقع اليقين بالكلية المطلقة لا بالكلية المقيدة فقط. و إذ ذلك وحده لا يوجب ذلك إلا أن يقترن به نظر و قياس غير القياس الذى هو جزء من التجربة، فبالحرى أن التجربة بما هى تجربة لا تفيد ذلك. فهذا هو الحق، و من قال غير هذا فلم بنصف أو هو ضعيف التمييز لا يفرّق بين ما يعسر الشك فيه لكثرة دلائله و جزئياته، و بين اليقين. فإن هاهنا عقائد تشبه اليقين و ليست باليقين. و بالجملة فإن التجربة معتبرة فى الأمور التى تحدث على الشرط الذى شرطناه، و فى اعتبار عللها فقط.
فإن كان ضرب من التجربة يتبعه يقين كلى حتم على غير الشرط الذى شرطناه لا شك فيه؛ فيشبه أن يكون وقوع ذلك اليقين ليس عن التجربة بما هى تجربة على أنه أمر يلزم عنها، بل عن السبب المباين الذى يفيد اوائل اليقين، و خبره فى علوم غير المنطق. فيشبه حينئذ أن تكون التجربة كالمعد، و ليس بذلك المعد الملزم الذى هو القياس، بل معد فقط.
(١٠٥) اگر تجربه به همراه قياس مذكور ٩٩ مانع اين بود كه موجودى از نظر تجربى از معناى اخصّى تحقق پيدا كند ١٠٠، در اين صورت تجربه به تنهايى بايد فقط توليد يقين به كلّى مطلق مىكرد، و نه توليد يقين به كلّى مقيّد. در حالىكه تجربه به تنهايى چنين يقينى توليد نمىكند مگر با قياس ديگرى همراه شود كه غير از قياسى است كه جزء تجربه است ١٠١؛ پس سزاوار اين است كه [بگوييم]: تجربه از آن جهت كه تجربه است توليد يقين كلى نمىكند ١٠٢.