تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤٦
انسان جائى را نبيند يا به زحمت ببيند.
و ظلمت معنوى، همان مشكلات، گرفتارىها و پريشانىهائى است كه عاقبت آنها تاريك و ناپيدا است.
جهل، ظلمت است.
هرج و مرج اجتماعى و اقتصادى و نابسامانىهاى فكرى، انحرافات و آلودگىهاى اخلاقى- كه عواقب شوم آنها قابل پيشبينى نيست- و يا چيزى جز بدبختى و پريشانى نمىباشد، همگى ظلمتند.
ظلمت و تاريكى ذاتاً هولناك و توهمانگيز است؛ زيرا حمله بسيارى از جانوران خطرناك، دزدان و جانيان در پرده تاريكى صورت مىگيرد و هر كس خاطراتى در اين زمينه دارد.
لذا به هنگام گرفتار شدن در ميان تاريكى، اوهام و خيالات، جان مىگيرند، اشباح و هيولاهاى وحشتناك از زواياى خيال بيرون مىدوند، و افراد عادى را در خوف و ترس فرو مىبرند.
ظلمت و تاريكى شعبهاى از عدم است و انسان ذاتاً از عدم مىگريزد و وحشت دارد، و به همين جهت معمولًا از تاريكى مىترسد.
اگر اين تاريكى، با حوادث وحشتناك واقعى آميخته شود و مثلًا انسان در يك سفر دريائى «شب تاريك و بيم موج و گردابى هائل» محاصره شود وحشت آن به درجات بيش از مشكلاتى است كه به هنگام روز پديد مىآيد؛ زيرا معمولًا راههاى چاره در چنان شرائطى به روى انسان بسته مىشود.
همين طور اگر در شبى تاريك در ميان بيابانى راه را گم كند و صداى وحشتناك حيوانات درنده كه در دل شب طعمهاى براى خود مىجويند از دور و نزديك به گوش او رسد.