تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣٠
در فارسى بر خدا جائز است، و لكن او شىء است نه مانند اشياء ديگر كه مخلوق و محدود باشد، بلكه خالق است و نامحدود.
سپس به دنبال اين سخن به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مىدهد: از آنها سؤال كند: «آيا به راستى شما گواهى مىدهيد كه: خدايان ديگرى با خدا است»؟ «أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْرى».
بعد مىگويد: «با صراحت به آنها بگو من هرگز چنين گواهى نمىدهم، بگو او است خداوند يگانه و من از آنچه شما براى او شريك قرار دادهايد بيزارم» «قُلْ لا أَشْهَدُ قُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّني بَريءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ».
در حقيقت، ذكر اين چند جمله در پايان آيه، به خاطر يك نكته مهم روانى است و آن اين كه: ممكن است مشركان چنين تصور كنند گفتگوهاى آنها شايد تزلزلى در روح پيامبر صلى الله عليه و آله ايجاد كرده باشد، و با اميدوارى مجلس را ترك گويند و به دوستان خود بشارت دهند كه شايد محمّد صلى الله عليه و آله بعد از اين در دعوت خود تجديدنظر كند، اما اين جملهها كه از صراحت و قاطعيت سرشار است اين اميد را به كلّى مبدّل به يأس مىكند، و به آنها نشان مىدهد: مطلب بالاتر از آن است كه آنها مىپندارند، كمترين تزلزلى در دعوت او پيدا نخواهد شد، و تجربه نشان داده كه ذكر اين گونه كلمات قاطع در پايان يك بحث اثر عميقى در رسيدن به نتيجه نهائى دارد!
***
در آيه بعد به آنها كه مدعى بودند اهل كتاب هيچ گونه گواهى درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نمىدهند، صريحاً پاسخ مىدهد و مىگويد: «آنهائى كه كتاب آسمانى را به ايشان داديم، به خوبى پيامبر را مىشناسند همان گونه كه فرزندان خود را مىشناسند»! «الَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمُ».
يعنى نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند، كه جزئيات و خصوصيات و نشانههاى دقيق او را نيز مىدانند.
بنابراين، اگر جمعى از اهل «مكّه» مىگفتند: ما به اهل كتاب مراجعه كردهايم