تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١٨
كرده است، و اصرار داشتند آنها را طرد كند.
در حقيقت آنها روى يك سنت ديرينِ غلط، امتياز افراد را به ثروت آنها مىدانستند، و معتقد بودند، بايد طبقات اجتماع كه بر اساس ثروت به وجود آمده همواره محفوظ بماند، و هر آئين و دعوتى بخواهد زندگى طبقاتى را بر هم زند، و اين امتيازات را ناديده بگيرد، در نظر آنها مطرود و غير قابل قبول است.
در حالات نوح پيامبر عليه السلام نيز مىخوانيم كه: اشراف زمان او به او مىگفتند: وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأي: «ما نمىبينيم كسانى از تو پيروى كرده باشند، جز جمعى از فرومايگان و افراد خام». «١»
و اين را دليل بر بطلان رسالت او مىدانستند.
يكى از نشانههاى عظمت اسلام و قرآن و به طور كلّى عظمت مكتب انبياء اين است كه: با سرسختى هر چه بيشتر، در برابر اين گونه پيشنهادها مقاومت كردند، و در جوامعى كه اختلاف طبقاتى يك مسأله جاويدان شمرده مىشد، به كوبيدن اين امتياز موهوم پرداختند، تا معلوم شود: افراد پاكدل، با ايمان و هوشمندى همچون سلمان، ابوذر، صهيب، خباب و بلال به خاطر نداشتن مال و ثروت كمترين نقصى ندارند، و ثروتمندان بىمغز و كوردل و خودخواه و متكبّر به خاطر ثروتشان نمىتوانند از امتيازات اجتماعى و معنوى برخوردار گردند.
در جمله بعد مىفرمايد: دليلى ندارد كه اين گونه اشخاص با ايمان را از خود دور سازى، براى اين كه: «نه حساب آنها بر تو است و نه حساب تو بر آنها» «ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ».
با اين حال «اگر آنها را از خود برانى از ستمگران خواهى بود» «فَتَطْرُدَهُمْ