تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧١
نمايندگان قريش، حضور داشتند، «نجاشى» پس از استماع سخنان نمايندگان قريش، رو به «جعفر» كرده، از او خواست نظر خود را در اين زمينه بيان كند.
جعفر پس از اداى احترام چنين گفت: نخست از اينها بپرسيد: آيا ما جزء بردگان فرارى اين جمعيتيم؟!
«عمرو» گفت: نه، شما آزاديد.
جعفر- و نيز سؤال كنيد: آيا آنها دَيْنى بر ذمه ما دارند كه آن را از ما مىطلبند؟!
عمرو- نه، ما هيچ گونه مطالبهاى از شما نداريم.
جعفر- آيا خونى از شما ريختهايم؟ كه آن را از ما مىطلبيد؟!
عمرو- نه، چنين چيزى در كار نيست.
جعفر- پس از ما چه مىخواهيد كه اين همه ما را شكنجه و آزار داديد، و ما به ناچار از سرزمين شما كه مركز ظلم و بيدادگرى بود بيرون آمديم؟!
سپس «جعفر» رو به «نجاشى» كرده گفت: ما جمعى نادان بوديم، بتپرستى مىكرديم، گوشت مردار مىخورديم، انواع كارهاى زشت و ننگين انجام مىداديم، قطع رحم مىكرديم، نسبت به همسايگان خويش بدرفتارى داشتيم، و نيرومندان ما ضعيفان را مىخوردند!
ولى خداوند پيامبرى در ميان ما مبعوث كرد كه: به ما دستور داده است: هر گونه شبيه و شريك را از خدا دور سازيم، فحشاء و منكرات و ظلم و ستم و قمار را ترك گوئيم.
به ما دستور داده: نماز بخوانيم، زكات بدهيم، عدالت و احسان پيشه كنيم و بستگان خود را كمك نمائيم.
«نجاشى» گفت: عيساى مسيح عليه السلام نيز براى همين مبعوث شده بود!