تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٦٦
از محمّد شنيدى چيست؟
او در جواب گفت: چه مىخواهى بشنوم؟ حقيقت اين است كه ما و فرزندان «عبد مناف» در به چنگ آوردن رياست با هم رقابت داريم، آنها مردم را اطعام كردند، ما نيز براى اين كه عقب نمانيم اطعام كرديم، آنها مركب بخشيدند ما نيز مركب بخشيديم، آنها بخششهاى ديگر داشتند ما نيز داشتيم و به اين ترتيب دوش به دوش يكديگر پيش مىرفتيم.
اكنون آنها مىگويند: ما پيامبرى داريم كه وحى آسمانى بر او نازل مىشود، اما ما اكنون چگونه مىتوانيم در اين موضوع با آنها رقابت كنيم؟! وَ اللَّهِ لا نُؤْمِنُ بِهِ أَبَداً وَ لا نُصَدِّقُهُ: «به خدا سوگند! هرگز نه به او ايمان نخواهيم آورد و نه او را تصديق خواهيم نمود».
اخنس برخاست و مجلس او را ترك گفت. «١»
در روايت ديگرى مىخوانيم: روزى «اخنس بن شريق» با «ابوجهل» رو به رو شد، در حالى كه هيچ كس ديگر در آنجا نبود، به او گفت:
راستش را بگو! محمّد صادق است يا كاذب؟ هيچ كس از قريش در اينجا غير از من و تو نيست كه سخنان ما را بشنود.
«ابوجهل» گفت: واى بر تو و اللَّه به عقيده من او راست مىگويد و هرگز دروغ نگفته است.
ولى اگر بنا شود خاندان محمّد همه مناصب را به چنگ آورند: پرچم حج، آب دادن به حجاج، پردهدارى كعبه، و مقام نبوت، براى بقيه قريش چه باقى مىماند؟! «٢»