تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٦٥
و نيز نقل شده: شبى «ابوجهل»، «ابوسفيان» و «اخنس بن شريق» كه از سران سرسخت مشركان بودند هر كدام به طور مخفيانه كه هيچ كس متوجه نشود، و حتى اين سه نفر از حال يكديگر هم با خبر نبودند، براى شنيدن سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در گوشهاى خزيده تا صبح تلاوت آيات قرآن حضرت را مىشنيدند، هنگامى كه سپيده صبح دميد، پراكنده شدند.
اما در راه بازگشت به هم رسيدند و هر كدام عذر خود را براى ديگرى شرح مىداد، سپس عهد كردند: اين كار را تكرار نكنند؛ زيرا قبول داشتند اگر جوانان قريش از آن آگاه گردند، سبب گرايش آنها به محمّد صلى الله عليه و آله خواهد شد.
شب ديگر، هر كدام به گمان اين كه رفقايش آن شب نخواهد آمد براى شنيدن آيات قرآن به نزديكى خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و يا مجمعى كه مسلمانان داشتند آمد، اما هنگام صبح باز سرّ آنان بر يكديگر فاش شد، و به سرزنش يكديگر پرداختند و مجدداً عهد و پيمان بستند كه اين آخرين بار بوده باشد.
ولى اتفاقاً اين كار در شب سوم باز تكرار شد، صبح «اخنس بن شريق» عصاى خود را برداشت و به سراغ «ابوسفيان» آمده، به او گفت:
صريحاً با من بگو: عقيده تو درباره سخنانى كه از محمّد شنيدى چيست؟
گفت: به خدا سوگند! من چيزهائى شنيدم كه آنها را به خوبى درك كردم، و مقصود و مضمون آن را مىفهمم، اما آياتى نيز شنيدم كه معنى و مقصود آن را نفهميدم.
اخنس گفت: من نيز به خدا سوگند چنين احساس مىكنم، سپس برخاست و به سراغ «ابوجهل» آمد و همين سؤال را از او كرد كه رأى تو درباره سخنانى كه