تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٢٤
هنگامى كه شرّ به خدا نسبت داده مىشود، منظور امورى است كه به ظاهر سلب نعمت است ولى در واقع و در مورد خود، خير است.
يا براى بيدارباش، يا تعليم و تربيت و برطرف ساختن غرور و طغيان و خودخواهى و يا به خاطر مصالح ديگر است.
***
در آيه بعد، براى تكميل اين بحث مىفرمايد: «او است كه بر تمام بندگان قاهر و مسلط است» «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ».
«قهر» و «غلبه» گر چه يك معنى را مىرسانند، ولى از نظر ريشه لغوى با هم تفاوت دارند.
قهر و قاهريت به آن نوع غلبه و پيروزى گفته مىشود كه: طرف، هيچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد. ولى در كلمه «غلبه» اين مفهوم وجود ندارد و ممكن است بعد از مقاومتهائى، بر طرف، پيروز گردد.
به تعبير ديگر، شخص قاهر به كسى مىگويند كه: برطرف مقابل آن چنان تسلط و برترى داشته باشد كه مجال مقاومت به او ندهد، درست مانند ظرف آبى كه بر شعله كوچك آتشى ريخته شود كه در دم آن را خاموش كند.
بعضى از مفسران معتقدند: «قاهريّت»، معمولًا در جائى به كار برده مىشود كه طرف مقابل موجود عاقلى باشد، ولى «غلبه» اعم است و پيروزىهاى بر موجودات غير عاقل را نيز شامل مىشود. «١»
بنابراين، اگر در آيه قبل اشاره به عموميت قدرت خدا در برابر معبودهاى ساختگى و صاحبان قدرت شده، نه به اين معنى است كه او ناچار است مدتى با قدرتهاى ديگر گلاويز شود، تا آنها را به زانو در آورد، بلكه قدرت او قدرت قاهره است و تعبير «فَوْقَ عِبادِهِ» نيز براى تكميل همين معنى است.
با اين حال، چگونه ممكن است يك انسان آگاه چنين قدرتى را رها كند و به دنبال موجودات و اشخاصى برود كه از خودشان هيچ قدرتى ندارند، و حتى