تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢١٤
مثلًا مىگوئيم:
ما در فلان شهر ساكن هستيم يعنى در آنجا استقرار يافته و توقف داريم، اعم از اين كه در خيابانهاى شهر در حال حركت باشيم يا در حال سكون.
اين احتمال نيز در آيه وجود دارد كه: «سكون» در اينجا فقط مقابل حركت باشد و از آنجا كه اين دو، از امور نسبى هستند ذكر يكى ما را از ديگرى بىنياز مىكند.
بنابراين، معنى آيه چنين مىشود: «آنچه در روز و شب و افق زمان در حال سكون و حركت است همه از آن خدا است».
در اين صورت، آيه مىتواند اشاره به يكى از استدلالات توحيدى باشد؛ زيرا «حركت» و «سكون» دو حالت عارضى هستند كه به طور مسلّم، حادثند و نمىتوانند قديم و ازلى باشند، چون حركت عبارت است از: «بودن چيزى در دو زمان مختلف در دو مكان»، و سكون: «بودن چيزى است در دو زمان در يك مكان معين»، و بنابراين، در ذات حركت و سكون توجه به حالت سابقه نهفته شده است، و مىدانيم: چيزى كه قبل از آن حالت ديگرى باشد نمىتواند ازلى بوده باشد.
از اين سخن چنين نتيجه مىگيريم: «اجسام از حركت و سكون خالى نيستند».
و «آنچه از حركت و سكون خالى نيست نمىتواند ازلى باشد».
بنابراين، تمامى اجسام حادثند و چون حادثند نيازمند به آفريدگارند (دقت كنيد).
ولى خداوند چون جسم نيست نه حركت دارد و نه سكون، نه زمان دارد و نه مكان، و به همين جهت ازلى و ابدى است.