تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧١
محكوميت آنها است.
مسيح عليه السلام با نهايت احترام در برابر اين سؤال، چند جمله در پاسخ مىگويد:
١- در آغاز زبان به تسبيح خداوند از هر گونه شريك و شبيه گشوده، مىگويد: «خداوندا! پاك و منزهى از هر گونه شريك»! «قالَ سُبْحانَكَ».
٢- «چگونه ممكن است چيزى را كه شايسته من نيست بگويم»؟ «ما يَكُونُ لي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لي بِحَقٍّ».
در حقيقت نه تنها گفتنِ اين سخن را از خود نفى مىكند، كه مىفرمايد:
اساساً من چنين حقى را ندارم و چنين گفتارى با مقام و موقعيت من هرگز سازگار نيست.
٣- سپس استناد به علم بىپايان پروردگار كرده، عرض مىكند: «گواه من اين است كه: اگر چنين مىگفتم تو مىدانستى؛ زيرا تو از آنچه در درون روح و جان من است آگاهى، در حالى كه من از آنچه در ذات پاك تو است بىخبرم؛ زيرا تو علام الغيوب و با خبر از تمام رازها و پنهانىها هستى» «إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما في نَفْسي وَ لا أَعْلَمُ ما في نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ». «١»
***
٤- در آيه بعد چنين مىگويد: «تنها چيزى كه من به آنها گفتم همان بوده است كه به من مأموريت دادى كه: آنها را به عبادت تو دعوت كنم و بگويم:
خداوند يگانهاى را كه پروردگار من و شما است پرستش كنيد»! «ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَني بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ».
٥- «و تا آن زمان كه در ميانشان بودم مراقب و گواه آنها بودم و نگذاشتم راه