بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٧ - استنتاج
شاه از اين پيشامد خجل و درعينحال عصبانى و خشمگين شد، با خشم تمام نهيبى به آتش زد كه چرا نمىسوزانى؟! كجا رفت سوزندگى تو؟ نكند كسى تو را جادو كرده است؟!
|
گفت آتش من همانم اى شمن |
اندرآ تا تو ببينى تاب من |
|
|
طبع من ديگر نگشت و عنصرم |
تيغِ حقّم هم به دستورى بُرم |
|
|
باد و خاك و آب و آتش بندهاند |
با من و تو مرده با حق زندهاند |
|
|
باد، آتش مىشود از امر حق |
هر دو سرمست آمدند از خمرِ حق |
|
|
آب حلم و آتش خشم اى پسر |
هم ز حق بينى چو بگشايى بصر |
|
|
گر نبودى واقف از حق جانِ باد |
فرق كى كردى ميان قوم عاد |
|
شاه جهود با ديدن آنهمه شگفتى و قدرت خدا، عبرت نگرفت و بر انكار حق و ظلم خود افزود. ناصحان چون سركشى شاه را ديدند، از در نصيحت و هدايت او برآمدند ولى او نصيحتكنندگان را به زنجير كشيد.
|
بانگ آمد كار چون اينجا رسيد |
پاى دار اى سگ كه قهر ما رسيد |
|
|
بعد از آن آتش چهل گز برفروخت |
حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت |
|
|
اصل ايشان بود آتش ز ابتدا |
سوى اصل خويش رفتند انتها |
|
|
هم ز آتش زاده بودند آن فريق |
جزءها را سوى كلّ آمد طريق |
|
|
انشى بودند مؤمن سوز و بس |
سوخت خود را آتش ايشان چو خس |
|
استنتاج
مأخذ اين حكايت، رواياتى است كه در ذيل آيه كريمه چهار از سوره مباركه بروج نقل شده است[١]. و اينكه اين حكايت مربوط به چه زمانى و چه قومى بوده،
[١] - نور الثقلين، ج ٥، ذيل آيه ٤، سوره بروج.