بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٧ - حكايت ٥٠ از درون خويش اين آوازها # منع كن تا كشف گردد رازها
حكايت ٥٠
|
از درون خويش اين آوازها |
منع كن تا كشف گردد رازها |
|
شخصى مانده در شهر غريب، در جستجوى خانهاى جهت استراحت بود، يكى از دوستانش او را به خانهاى ويران برد. آن دوست به مرد غريب گفت:
اگر اين خانه سقف مىداشت تو نيز مىتوانستى در همسايگى من ساكن شوى اگر اين خانه يك اتاق ديگر هم داشت تو همراه عيالت مىتوانستى به آسودگى زندگى كنى.
شخص غريب گفت: آرى در جوار دوستان زندگى كردن خوش است ولى در (اكر) نمىتوان سكونت كرد. تمام مردم جهان طالب رسيدن به خوشى هستند و تلاش مىكنند تا اين نداى درونى را پاسخ مثبت دهند، ولى وقتى به آن مىرسند، تازه متوجه مىشوند كه اين خواستهها چيزى جز رسيدن به كوهى از غم و اندوه نبود و حاصلى جز تباه شدن عمر و دور ماندن از مقصود براى انسان نداشته است.
|
چون بود آن بانگ غول آخر بگو |
مال خواهم، جاه خواهم، آبرو |
|
|
از درون خويش اين آوازها |
منع كن تا كشف گردد رازها |
|
|
ذكر حق كن بانگ غولان را بسوز |
چشم نرگس را از اين كركس بدوز |
|