بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١٩ - حكايت ٤٣ آدمىخوارند اغلب مردمان # از سلام عليكشان كم جو امان
حكايت ٤٣
|
آدمىخوارند اغلب مردمان |
از سلام عليكشان كم جو امان |
|
يكى از صوفيان ضمن سفرى طولانى به خانقاهى رسيد و براى استراحت بدانجا رفت. چهارپايش را به آخور بست و سپس خود به حلقه صوفيان پيوست، پس از پايان مراسم ذكر، سفره طعام گستردند، در اين هنگام صوفى به ياد چهار پايش افتاد، خادم خانقاه را صدا زد و به او گفت: برو براى چهارپايم كاه و جو فراهم كن تا شب را گرسنه سر نكند. خادم كه از سفارش صوفى ناراحت شده بود، با تعجب گفت: «لا حول و لا قوّة الّا باللّه»، اين ديگر چه سفارشى است، من از قديم اين كار را انجام مىدهم و مىدانم وظيفهام چيست.
صوفى دوباره اضافه مىكند كه: خر من پير است و دندانهايش سست، ابتدا جو را تر كن و بعد در آخورش بريز.
خادم: «لا حول و لا ...» اين چه سفارشى است، ديگران از من ياد مىگيرند.
صوفى: پشت چهارپايم بر اثر پالان ساييده شده، زخمش را مرحم بگذار.
خادم: «لا حول و لا ...» بابا! اين فلسفهگويىها را كنار بگذار من تاكنون صد هزار مهمان را پذيرايى كردهام.
صوفى: به خرم آب بده ولى آب نيمگرم باشد، نه سرد.
خادم: «لا حول و لا ...» من از اين حرفهاى تو شرمنده شدم.
صوفى: مواظب باش در كاه، كمتر جو مخلوط كنى.