بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٣١ - حكايت ٢٥ اى برادر صبر كن بر درد نيش # تا رهى از نيش نفس گبر خويش
حكايت ٢٥
|
اى برادر صبر كن بر درد نيش |
تا رهى از نيش نفس گبر خويش |
|
مردى از ديار قزوين به رسم عادت قزوينيان نزد دلاك خالكوب رفت تا نقشى به ضرب خال بر بدنش بكوبد. دلاك پرسيد: چه نقشى بر تنت بكوبم؟ قزوينى گفت: نقش شير را. دلاك پرسيد: بر كجاى بدنت؟ قزوينى گفت: بر شانهام بكوب تا پشتم در هنگام كاروزار قوى شود.
دلاك خالكوب شروع بكار كرد، همينكه تيزى سوزن بر شانه رسيد ناله مرد بلند شد و صدا زد: استاد! از كجاى شير شروع كردى؟ دلاك گفت: از دمش. گفت دم را بگذار و از جاى ديگر شروع كن. بار ديگر چون نك سوزن بر تنش فرورفت ناله مرد بلند شد و صدا زد استاد! از كجاى شير شروع كردى؟ گفت از گوشش. گفت:
گوش را بگذار و از جاى ديگر شروع كن. بار سوم چون سوزن بر بدن قزوينى فروبرد باز نالهاش بلند شد و پرسيد: اينبار از كجا شروع كردى؟ دلاك گفت: از شكم شير.
قزوينى گفت شكم را هم بگذار كه دردش جانكاه است.
|
خيره شد دلاك و بس حيران بماند |
تا بدير انگشت در دندان بماند |
|
|
بر زمين زد سوزن آن دم اوستاد |
گفت در عالم كسى را اين فتاد؟ |
|
|
شير بىدمّ و سر و اشكم كه ديد |
اينچنين شيرى خدا خود نافريد |
|
|
اى برادر، صبر كن بر درد نيش |
تا رهى از نيش نفس گبر خويش |
|