بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٧٩ - حكايت ٩٦ گفت هر يكتان دهد جنگ و فراق # گفت من آرد شما را اتفاق
حكايت ٩٦
|
گفتِ هر يكتان دهد جنگ و فراق |
گفتِ من آرد شما را اتّفاق |
|
شخصى يك درهم پول به چهار نفر كه هركدام زبان خاصى داشتند داد، تا چيزى براى خود بخرند.
يكى از آن چهار نفر كه فارس بود گفت من با اين پول «انگور» مىخرم. نفر دوم كه عرب بود گفت: نه انگور چه هست من «عنب» مىخواهم. نفر سوّم هم كه ترك زبان بود، گفت: نه انگور و نه عنب، بلكه من با اين پول «ازم» مىخواهم. نفر چهارم كه رومى بود گفت اين حرفها را كنار بگذاريد من با اين پول «استافيل» مىخواهم.
اين چهار نفر بدون اينكه زبان همديگر را بفهمند بر سر خواسته خود به ستيز و دعوا پرداختند. شخصى كه زبان هر چهار نفر را مىدانست از راه رسيد وقتى متوجه جريان شد گفت: پولتان را به من بدهيد تا من خواسته هر چهار نفر را برآورده كنم.
|
پس بگفتى او كه من ز اين يك درم |
آرزوى جملتان را مىخرم |
|
|
چونكه بسپاريد دل را بىدغل |
اين درمتان مىكند چندين عمل |
|
|
يك درمتان مىشود چهار المراد |
چار دشمن مىشود يك اتّحاد |
|
|
گفتِ هر يكتان دهد جنگ و فراق |
گفتِ من آرد شما را اتفاق |
|
|
پس شما خاموش باشيد انصتوا |
تا زبانتان من شوم در گفتگو |
|
|
گر سخنتان در توافق مُوثقه است |
در اثر مايه نزاع و تفرقه است |
|