بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٢ - حكايت ٥٩ روز برجست و دو چشمش كور ديد # نور فايض از دو چشمش ناپديد
حكايت ٥٩
|
روز برجست و دو چشمش كور ديد |
نور فايض از دو چشمش ناپديد |
|
قارى قرآن اين آيه را تلاوت مىكرد:
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ[١]
«بگو به من خبر دهيد اگر آبهاى- سرزمين- شما در زمين فرورود، چه كسى مىتواند آب جارى در دسترس شما قرار دهد؟»
فيلسوفنمايى وقتى آيه را شنيد، مورد پسندش قرار نگرفت و گفت: ما با كلنگ و ضرب بيل چاه مىكنيم و آب چاه را به بالا مىكشيم. شب خوابيد و خواب ديد كه شيرمردى، سيلى محكمى زير گوشش نواخت؛ آنچنانكه از شدّت ضرب آن سيلى، دو چشمش كور شد و سپس به او گفت: اى بدبخت اگر راست مىگويى با كلنگ و بيل آب نور از چشمت بيرون بياور.
|
روز برجست و دو چشمش كور ديد |
نور فايض از دو چشمش ناپديد |
|
|
گر بناليدى و مستغفر شدى |
نورِ رفته از كرم ظاهر شدى |
|
|
ليك استغفار هم در دست نيست |
ذوقِ توبه نقل هر سرمست نيست |
|
|
زشتى اعمال و شومىّ جحود |
راه توبه بر دل او بسته بود |
|
|
دل به سختى همچو روى سنگ گشت |
چون شكافد توبه آن را بهر كشت |
|
[١] - ملك: ٣٠