بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٦٦ - حكايت ٥٢ پس بدان كه صورت خوب و نكو # با خصال بد، نيرزد يك تسو
حكايت ٥٢
|
پس بدان كه صورت خوب و نكو |
با خصال بد، نيرزد يك تسو |
|
پادشاهى دو غلام خريد يكى با رخساره و ظاهرى زيبا و ديگرى با رخساره و ظاهرى زشت و دهانى بدبو.
روزى براى آگاهى از شخصيت درونى آن دو، به قصد امتحان، غلام زيبارو را به گرمابه مىفرستد و با غلام زشترو به گفتگو مىنشيند و به او مىگويد: رفيق تو گرچه رخسارهاى زيبا دارد ولى در مورد تو به زشتى ياد مىكند، آنچنانكه نسبت دزدى و انحراف و نامردى به تو زده است و مرا نسبت به تو دلسرد كرده است.
غلام زشترو مىگويد: پادشاها! رفيق من همواره راستگو بوده است و من راستگوتر از او كسى نديدم، اگر او چنين سخنانى در حق من گفت من او را متهم به دروغگويى نمىكنم، بلكه خود را متّهم مىكنم كه اين عيوب را تاكنون در خود نديدهام! و همچنان به تعريف از رفيقش پرداخت.
پادشاه گفت: همچنانكه او عيوب تو را بيان كرد، اكنون تو نيز عيوب رفيقت را بازگو كن. غلام زشترو گفت: پادشاها! عيب رفيقم اين است كه او داراى مهر و وفا و صدق و صفا و همدمى است، كمترين عيبش جوانمردى است.
چون غلام خوشرو از گرمابه آمد، شاه او را نشاند و در غياب رفيقش چنين گفت:
تو غلام زيبارويى، ولى اى كاش آن عيوبى كه رفيقت در مورد تو بيان كرد در