بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣٠ - حكايت ٨٥ يوسف وقتى و خورشيد سما # زين چه و زندان برآ و رونما
حكايت ٨٥
|
يوسفِ وقتى و خورشيد سما |
زين چَه و زندان برآ و رونما |
|
كودكى پيشاپيش تابوت پدرش زارزار مىناليد و بر سر خود مىكوفت و اينگونه مىگفت: آخر اى پدر، تو را به كجا مىبرند؟ مىبرند كه به خاك بسپارند؟! تو را به خانهاى تنگ دردناك مىبرند كه در آن خانه نه فرشى هست و نه حصيرى! در آن خانه نه در شب چراغى هست، نه در روز نانى، نه از آنجا بوى غذا مىآيد و نه نشانى از آن وجود دارد. آن خانه نه درگاه آباد دارد و نه راهى به طرف سطح زمين و همسايهاى هم ندارد كه پناه تو باشد. پدر جان! جسم تو كه زمانى از طرف مردم بوسهباران مىشد، اكنون چگونه در گور تنگ و تاريك فرومىرود؟
كودك يتيم بدين ترتيب خصوصيات گور را مىشمرد و از دو چشمش اشك سرازير مىكرد.
كودكى فقير به نام جوحى كه با پدرش از آنجا مىگذشت و به سخنان آن كودك يتيم گوش مىداد، به پدرش گفت: پدر جان! به خدا قسم مثل اينكه اين تابوت را به خانه ما مىبرند. پدر گفت: پسرم! ابله مشو، اين چه حرفى است كه مىزنى؟!
جوحى گفت: پدر! به نشانىهايى كه آن كودك يتيم مىدهد خوب گوش كن. اين نشانىهايى كه اين بچه مىدهد بدون ترديد نشانههاى خانه ماست. چون خانه ما هم نه حصيرى دارد و نه چراغى و نه غذايى، نه درش آباد است و نه صحن و بامش.
|
زين نمط دارند بر خود صد نشان |
ليك كى بينند آن را طاغيان |
|