بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٩١ - استنتاج
خواست كه: هان! اى بازرگان، وقتى گذرت به عالم ملكوت افتاد، در فلان مرحله از مراحل قرب، به گروهى از ياران و همنفسان ديرين من برخورد خواهى نمود، از من به آنان بگو: فراق تا كى؟ و مهجورى تا چند؟ آيا رواست كه شما در عالم ملكوت بر خوان نعمت الهى ... عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ[١] مرزوق باشيد، و من محروم از نعمت همجوارى شما در اين دنياى دنى ... خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ...[٢] گرفتار آيم؟
*** مولانا در اين حكايت ضمن بيان نكات عرفانى به اينجا مىرسد كه: وقتى بازرگان پيام طوطى در بند را براى طوطيان هندوستان رساند، يكى از طوطيان با شنيدن پيام دوست ديرين خود، از شاخه درخت بر زمين افتاد و مرد.
|
طوطىاى ز آن طوطيان لرزيد بس |
اوفتاد و مُرد و بگسستش نفس |
|
اين واقعه، بازرگان را متأثر كرد، وقتى به خانهاش بازگشت، ماجرا را براى طوطى در بندش بيان كرد، ولى با كمال تعجب ديد طوطى زيباى او افتاد و در دم جان سپرد.
|
چون شنيد آن مرغ، كان طوطى چه كرد |
بس بلرزيد، اوفتاد و گشت سرد |
|
مرگ طوطى براى بازرگان تأسفبار بود ولى چارهاى نديد جز اينكه قفس را باز كرد و تن بىجان طوطى را به گوشهاى پرتاب نمود. در آن لحظه طوطى زنده شد و به شاخه درختى پر كشيد.
|
طوطى مرده چنان پرواز كرد |
كافتاب شرق، تركى تاز كرد |
|
بازرگان متحيّر از كار طوطى، از او پرسيد: اى حيوان، بگو ببينم اين چه كارى بود كه كردى؟!
[١] - آل عمران: ١٦٩
[٢] - زمر: ٦