بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٦٣ - حكايت ٩٢ آن فقيران لطيف خوش نفس # كز پى تعظيمشان آمد عبس
حكايت ٩٢
|
آن فقيران لطيف خوش نَفَس |
كز پى تعظيمشان آمد عَبَس |
|
يكى از دراويش، در داخل يك كشتى بود، وى از مال دنيا كالايى جز مردانگى همراه نداشت و فارغ از همهكس و همهچيز، در گوشهاى از كشتى خوابيده بود، در اين هنگام هميان طلاى مسافرى گم شد، براى يافتن آن ناچار همه مسافران را گشتند تا رسيدند به درويش.
مالباخته گفت: اين درويش خفته را هم بايد جستجو كنيم. لذا درويش را از خواب بيدار كرده، بدو گفتند: اى درويش، در اين كشتى كيسهاى طلا مفقود شده است، همه را جستيم تو را نيز بايد بجوييم. زود باش خرقه را از تنت بيرون كن و برهنه شو تا اوهام مسافران نسبت به تو برطرف شود.
درويش گفت: پروردگارا! اين فرومايگان بر غلامت تهمت زدهاند، فرمانت را اجرا كن. ناگهان صدها هزار ماهى از آب دريا سر بيرون آوردند و در دهان هريك از آنان مرواريدى زيبا و گرانبها بود! درويش چند دانه از آن مرواريدها را از دهان ماهى گرفت و به داخل كشتى انداخت و خود نيز به هوا پريد و هوا را نشستگاه خود قرار داد.
|
بانگ كردند اهل كشتى كاى همام |
از چه دادندت چنين عالى مقام |
|
|
گفت: از تهمت نهادن بر فقير |
وز حقآزارى پى چيزى حقير |
|