بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٥ - استنتاج
تو گويى مولانا در اين حكايت، حقيقت دنيا را در قالب نظم به شرح زير به تصوير كشيده است كه:
مفلس، كنايه است از دنيا.
قاضى، كنايه است از عقل كلّى
مأمور اجرا، كنايه است از عقل جزوى.[١]
شتربان كرد، نمادى است از انسانهاى دنياگراى جاهل.
پس از آنكه عقل كلّى، حكم خويش را در مورد دنياى مفلس صادر كرد، عقل جزوى در پى اجراى حكم، در تمام كوى و برزن طبل افلاس دنيا را به صدا درآورد، و به اطلاع همگان رسانيد كه هان! اى مردم، بدانيد كه دنيا مفلس است و مفلس هم چيزى از خود مالك نيست تا به كسى ببخشد. و يا للعجب، ثمّ العجب كه باز انسانهاى جاهل گريبان دنيا را گرفتهاند و با لجاجت تمام از آن چيز طلب مىكنند.
دنيا مىگويد: اى انسان غافل، حواست كجاست؟ مگر در خانه كلهات عقل نيست؟!
پس اينهمه سروصداها و جار زدنها براى چه بود؟ خوب براى اين بود كه به مردم بگويند من مفلسم.
|
گفت تا اكنون چه مىكرديم پس |
هوش تو كو؟ نيست اندر خانه كس؟ |
|
|
طبل افلاسم به چرخ سابعه |
رفت و تو نشنيدهاى بد واقعه؟ |
|
البته عجب نيست كه تو اينهمه سروصدا را نشنيده باشى؛ زيرا سرب حرص و آز، گوشت را پر كرده و پرده طمع چشم دلت را پوشانده است.
|
گوش تو پر بوده است از طَمعِ خام |
پس طمع كر مىكند كور اى غلام |
|
و هركس كه چنين باشد، چنان است كه تو گويى خدا بر گوش و چشم دلش
[١] - مراد از عقل كلى و جزوى در پاورقى حكايت قبل( ٤٨) گذشت.