بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٨٣ - حكايت ٣٥ وهم آنگاهست كان پوشيده است # اين تحرى از پى ناديده است
حكايت ٣٥
|
وهم آنگاهست كان پوشيده است |
اين تحرّى از پى ناديده است |
|
جوانى بر لب رودخانهاى آمد، ماهيگيرى را ديد و گمان كرد كه او حضرت سليمان ٧ است. ولى با خود گفت: اگر اين ماهيگير حضرت سليمان ٧ است پس چرا اينگونه گمنام است و اگر حضرت سليمان نيست پس اين هيبت و شكوه قيافهاش چيست؟ و اين در وقتى بود كه ديوى انگشترى سليمان را ربوده بود و او از سلطنت ظاهرى افتاده و به شكل ماهيگير فقير درآمده بود.
جوان در اين انديشه، در حالت ترديد بود كه حضرت سليمان به جايگاه قدرت خود نشست، ديوى كه انگشتر سليمان را دزديده بود به تيغ بخت سليمان به هلاكت رسيد و انگشترى دوباره به سليمان بازگشت.
حضرت سليمان ٧ انگشتر را در انگشت خود كرد و بر جايگاه خويش نشست و لشگر ديو و پرى گرد آن حضرت آمدند.
مردم براى ديدن حضرت سليمان و شكوه او به حضورش رسيدند. در ميان مردم آن جوان كه در مورد حضرت سليمان ترديد داشت، حاضر بود، وقتى كه دست سليمان گشوده شد و آن جوان انگشترى سلطنت را در انگشت حضرت ديد، يكسره همه خيالاتش برطرف شد.
|
وهم آنگاهست كان پوشيده است |
اين تحرّى از پى ناديده است |
|