بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٠٨ - استنتاج
رسول خدا ٦ برايش دعا كرد، طولى نكشيد كه در يكى از غزوات به شهادت رسيد.[١]
*** مولانا در اين حكايت سخن از سالكى به ميان آورده است كه تعلّقات حسى را در طريق سلوك الى اللّه از هم گسيخته و موانع و خاكريزهاى علل و اسباب را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشته است و مىرفت كه خود را به مرحله شهود و حق اليقين برساند كه رهروى از راهيان اهل كلام و عالمى از عالمان بحث و جدل و مرام او را براى رسيدن به مقام حق اليقين و كمال شهود دعوت به مشاهده آثار و تفكر در اسباب و علل مىنمايد.
سالك كه تا آن لحظه در ساحل شهود خود را مستغرق درياى وصول مىديد، ناگهان از نداى منادى به خود آمد و با دريافت ماهيت دعوت منادى با يك دنيا حسرت از يك لحظه تغافل، پاسخ منادى را چنين مىدهد:
اى بنده خدا، اين چه هرزهگويى است؟ چرا مرا از آنچه يافته بودم منحرف نمودى و مشغول علامت و نشان ساختى؟
|
اين چه ژاژست و چه هرزى اى فلان |
من حقيقت يافتم چه بود نشان؟ |
|
اى بنده خدا، تو از جهت حرف مىزنى درحالىكه من از جهتها بيرونم، تو سخن از لفظ و كلام مىگويى و اصطلاحات فريبنده بكار مىبرى درحالىكه من از مرز معنا گذشتم و به حقيقت مطلب دست يافتم، من كه به منزل رسيده بودم ديگر علائم و دليل راه و راه بلد براى همچو منى چه نياز؟
|
تو جهت گو من برونم از جهات |
در وصال آيات كو، يا بيّنات |
|
من به صانع رسيده بودم، تو تازه مىخواهى مرا از طريق صنع با صانع آشنا
[١] - اصول كافى، ج ٢، كتاب الإيمان و الكفر.