بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٠٧ - استنتاج
از حضرت امام صادق ٧ روايت شده است كه رسول گرامى اسلام ٦ روزى نماز بامداد را با مردم گزارد و به جوانى در مسجد نگاه كرد كه چرت مىزد و سر به زير مىداشت. رنگش زرد و تنش لاغر و ديدههايش به گودى فرورفته بود.
رسول خدا ٦ به او فرمود:
اى جوان، چگونه صبح كردى؟
جوان پاسخ داد، يا رسول اللّه در حال يقين صبح كردم.
رسول خدا ٦ از گفته او در شگفت شد، فرمود:
براى هر يقينى حقيقتى است، حقيقت يقين تو چيست؟
جوان پاسخ داد:
يا رسول اللّه همان يقين من است كه مرا غمنده كرده و شبم را به بىخوابى كشيده و روز گرمم را به تحمّل تشنگى «روزه» جانم از دنيا و آنچه در آن است به تنگ آمده و روگردان است تا آنجا كه گويا مىبينم عرش پروردگارم براى رسيدن به حساب برپا است و همه مردم براى آن محشور شدهاند و من در ميان آنها هستم.
گويا مىنگرم به اهل بهشت كه در نعمتاند و در بهشت باهم تعارف مىكنند و بر پشتىها تكيه زدهاند و گويا نگاه مىكنم به دوزخيان كه در آن زير شكنجهاند و فرياد مىكشند.
گويا من هماكنون نعره آتش دوزخ را مىشنوم كه در گوشم مىگردد و مىچرخد.
رسول گرامى اسلام ٦ به اصحابش فرمود:
اين بندهاى است كه خدا دلش را به ايمان روشن كرده.
سپس به آن جوان فرمود: بدانچه بر آنى بچسب.
جوان عرض كرد: يا رسول اللّه براى من دعا كن كه به همراه تو شربت شهادت نوشم.