بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٦٤ - حكايت ١١ از كه بگريزيم از خود اى محال # از كه برتابيم از حق اى وبال
حكايت ١١
|
از كه بگريزيم از خود اى محال |
از كه برتابيم از حق اى وبال |
|
سادهمردى صبحگاهان وحشتزده به سراى حضرت سليمان آمد. حضرت پرسيد: چيست كه تو را چنين پريشان و نگران مىبينم؟ مرد گفت: اينك كه مىآمدم عزرائيل را ديدم كه با نگاهى پر از خشم و كين به من مىنگريست. حضرت فرمود:
اكنون از من چه مىخواهى؟ آيا كارى از دست من ساخته است؟ مرد گفت: دستور بده به باد تا مرا به هندوستان ببرد تا شايد از دست عزرائيل خلاصى يابم.
حضرت تقاضاى مرد را پذيرفت و به باد دستور داد تا او را به هندوستان ببرد.
فرداى آن روز عزرائيل به هنگام بارعام خدمت حضرت سليمان رسيد.
حضرت از عزرائيل پرسيد: چرا ديروز به آن مرد با نگاه تند نگريستى؟
عزرائيل عرض كرد: من به تندى به آن مرد نگاه نكردم بلكه نگاه من از سر تعجب بود؛ چون قرار بود من همانروز جان او را در هندوستان بستانم وقتى او را در اينجا ديدم متعجب شدم و با خود گفتم هندوستان كجا اينجا كجا اگر اين مرد صد پروبال هم داشته باشد امروز به هندوستان نمىتواند برسد، درهرحال من سر وقت به هندوستان رسيدم ديدم اين مرد همانجا حضور دارد.
|
تو همه كار جهان را همچنين |
كن قياس و چشم بگشا و ببين |
|
|
از كه بگريزيم از خود اى محال |
از كه برتابيم از حق اى وبال |
|