بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤٧ - استنتاج
قدمى به باطن بگذارى، اگر پردهها از جلو چشمت كنار رود، حقايقى را كشف خواهى كرد كه اين كرامت در مقابل آنها هيچ است.
|
اين نشان ظاهر است اين هيچ نيست |
تا به باطن در روى بينى تو بيست |
|
من با نشان دادن اين كرامت به تو، خواستم شاخهاى از گل، كه از گلستان حقايق پشت پرده جهان چيده بودم را به تو هديه كنم، نخواستم گلستان را به تو بنمايانم؛ زيرا رسم اين است كه «شاخهاى از گل» را به شهر آورند نه «گلستان» را.
|
سوى شهر از باغ، شاخى آورند |
باغ و بستان را كجا آنجا برند |
|
به خصوص باغ و گلزارى كه جهان خلقت با همه پيچيدگى و عظمتش، يك برگ آن به حساب مىآيد، يا به عبارت ديگر اين جهان با همه علوم و فهم و حقايقش به مثابه پوست آن و آن گلزار معنا و نهفته در پس پرده مجهولات و غيوبات، به منزله مغز است.
|
خاصه باغى كين فلك يك برگ اوست |
بلكه آن مغز است وين ديگر چو پوست |
|
حال اى عزيز، اگر تو نمىتوانى در گلزار عالم معنا راه يابى، لااقل رايحه روحبخش آن گلها را از دست اولياء اللّه و سالكان منتهى استشمام كن تا اختلالات اعتقادى تو رفع گردد و زكام معرفت تو درمان پذيرد.
|
برنمىدارى سوى آن باغ گام |
بوى افزون جوى و كن دفع زكام |
|
زيرا لازمه استضاء از نور معرفت، ارتباط با اولياء اللّه و ارتسام از رهنمودها و هدايتهاى آنان است.
|
تا كه آن بو جاذب جانت شود |
تا كه آن بو نور چشمانت شود |
|
|
تا كه آن بو سوى بستانت كشد |
وانمايد مر تو را راه رشد |
|
|
چشم نابينا تو را بينا كند |
سينهات را سينه سينا كند |
|