بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٤ - حكايت ١ عشقهايى كز پى رنگى بود # عشق نبود عاقبت ننگى بود
حكايت ١
|
عشقهايى كز پى رنگى بود |
عشق نبود عاقبت ننگى بود |
|
شاهى به قصد شكار با خواص و خدمتگزاران خود به شكار رفت، در بين راه كنيزكى بسيار زيبا ديد، زيبايى كنيزك دل و دين از شاه ربود بهطورى كه برآن شد تلاش كند به هر وسيله ممكن كنيز زيباروى را بهدست آورد. شاه عاشق در تلاشش موفق شد و كنيزك را به سراى خويش آورد.
ديرى نپاييد كنيزك در خانه شاه بيمار شد، شاه براى درمان كنيزك همه طبيبان را بر سر بالين او حاضر كرد. گفت: اگر مىخواهيد من زنده بمانم اين كنيز را درمان كنيد و هركس اين كنيز را درمان كرد گنج و درّ و مرجان به او خواهم بخشيد.
طبيبان غافل از مشيّت الهى، هريك مدّعى درمان درد كنيزك شدند ولى هرچه بيشتر تلاش مىكردند كمترين نتيجه را نمىگرفتند. بلكه دارويشان جز افزودن درد كنيز ثمرى نمىداد.
|
از قضا سر لنگبين صفرا فزود |
روغن بادام خشكى مىنمود |
|
|
از هليله قبض شد اطلاق رفت |
آب آتش را مدد شد همچو نفت |
|
شاه نوميد از طبيبان، به درگاه الهى روى كرد و شفاى كنيز زيبايش را از خدا طلب مىكرد، روزى هنگام دعا و گريه بدرگاه خدا خوابش در ربود، در عالم رؤيا پيرمردى را ديد كه به او گفت: اى شاه، طبيب درد بيمار تو همان كسى است كه فردا از جانب ما