بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٧٠ - استنتاج
حكايت ١٢ دنياى محدود مگس
در تأويل غلط آن مگسى بر روى برگ كاهى سوار بود كه بر روى پيشاب خرى افتاده بود. او در گمان و خيال خود، برگ كاه را كشتى و پيشاب خر را دريا و خود را بر آن كشتى، كشتىبانى ماهر و صاحب رأى مىپنداشت و همچنان در اين دريا كشتى مىراند و فخر مىفروخت چرا كه درك و فهم مگس چيزى بيش از اين نبود و همه حقايق خلقت را از زاويه بينش محدود خود مىنگريست.
|
صاحب تأويل باطل چون مگس |
وهم او بَولِ خر و تصوير خَس |
|
|
گر مگس تأويل بگذارد به رأى |
آن مگس را بخت گرداند هماى |
|
|
آن مگس نبود كش اين عبرت بود |
روح او نى درخور صورت بود |
|
استنتاج
در تعريف «خيال» فرمودهاند:
هرگاه اشياء با حواس مواجه باشند، صورتى كه از آنها در ذهن پيدا مىشود، احساس يا ادراك حسّى خوانده مىشود. و هرگاه با حواس مواجه نباشند، صورت ذهنى آنها «خيال» يا «تصور جزئى» نام دارد.[١]
[١] - فرهنگ معين.