بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٨٧ - ٤ - مست قدرت
|
گر مرا خود قوّت رفتن بُدى |
خانه خود رفتمى وين كى شدى |
|
|
من اگر با عقل و با امكانمى |
همچو شيخان بر سر دكانمى |
|
استنتاج
مست به كسى گفته مىشود كه آگاهى و هوش از سرش پريده باشد، در حدّى كه قدرت تميز خوب و بد را نداشته باشد. عوامل مستكننده انسان زيادند، از آنجمله است:
١- مست شراب:
وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً ...[١]
«و از ميوههاى درختان نخل و انگور مسكرات- مستكنندههاى ناپاك- مىگيرند.»
٢- مست ثروت:
إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى فَبَغى عَلَيْهِمْ وَ آتَيْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ ...[٢]
«قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم كرد، ما آنقدر از گنجها به او داده بوديم كه حمل صندوقهاى آن براى يك گروه زورمند مشكل بود.»
٣- مست زيبايى و شهوت:
وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ ...[٣]
«و آن زن كه يوسف در خانه او بود، از او تمنّاى كامجويى كرد و درها را بست و گفت بشتاب به سوى آنچه براى تو مهيّا است.»
٤- مست قدرت:
فَحَشَرَ فَنادى* فَقالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى[٤]
[١] - نحل: ٦٧
[٢] - قصص: ٧٦
[٣] - يوسف: ٢٣
[٤] - نازعات: ٢٣ و ٢٤