بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٨٥ - استنتاج
و «متاع غرور[١]» و «فريبنده و گولزننده[٢]» و «ناپايدار و زودگذر[٣]» و ... است و كم هستند افرادى كه دنيا را با اين ديدگاه باور كنند و با شكستن ديوارههاى ضخيم شك و ظن و اوهام، حقيقت حيات را خارج از اين زندگى دنيا جستجو نمايند.
|
غرقه گشته عقلهاى چون جبال |
در بحار وهم و گرداب خيال |
|
|
زين خيال رهزن راه يقين |
گشت هفتاد و دو ملّت اهل دين |
|
|
صد هزاران كشتى با هول و سهم |
تختهتخته گشته در درياى وهم |
|
|
چون تو را وهم تو دارد خيرهسر |
از چه گردى گرد وهم آن دگر |
|
*** در اين حكايت جوان كنايه است از شك و ترديد سالك مبتدى
ماهيگير، كنايه است از قطع و يقين سالك منتهى
رودخانه، كنايه است از دريافتهاى جارى در جويبار فكر سالك
انگشترى، كنايه است از جايگاه ارزشى سالك منتهى
و ديو، كنايه است از اوهام و پندارها.
مولانا با بيان اين تمثيل، راه واقعى سلوك را براى سالك الى اللّه اينگونه ترسيم مىكند كه: رمز موفقيت سالك در طريق سلوك، پاكسازى اوهام و ترديد از درونخانه قلب و ذهن است، اگر اين پردهها از هم پاره شود و اين تودههاى ابر ظلال پراكنده گردند، خورشيد «يقين» در معرض ديد سالك قرار مىگيرد.
|
وهم آنگاهست كان پوشيده است |
اين تحرّى از پى ناديده است |
|
پس اى سالك، بايد تلاش كنى كه خود را به خورشيد يقين برسانى تا اوهام درونيت در پرتو انوار آن مضمحل گردد.
|
شد خيال غايب اندر سينه زفت |
چونكه شد حاضر، خيال او برفت |
|
[١] - حديد: ٢٠
[٢] - لقمان: ٣٣
[٣] - كهف: ٤٥