بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣١٢ - حكايت ٦١ دشمنى عاقلان زين سان بود # زهر ايشان ابتهاج جان بود
حكايت ٦١
|
دشمنى عاقلان زين سان بود |
زهر ايشان ابتهاج جان بود |
|
شخص عاقلى سوار بر اسب، ناگهان ديد مارى به دهان مرد خفته مىرود. با مشاهده اين خطر، با شتاب اسب را تاخت كه مار را از خفته دور سازد، ولى فرصت نيافت و مار در دهان خفته فرورفت!
سواره كه مردى خردمند بود، بالاى سر خفته آمد، چند گرز محكم بر آن مرد خفته نواخت، ضربههاى گرز، خفته را از خواب بيدار كرد، چون ديده گشود، سوارى گرز به دست را بالاى سرش مشاهده كرد، وحشتزده از وى گريخت تا به زير درختى كه سيبهاى پوسيده زير آن درخت ريخته شده بود پناه برد.
سوار به آن مرد دستور داد كه از آن سيبهاى پوسيده بخور. مرد آنقدر از آن سيبها خورد كه از دهانش بيرون مىريخت و با ناله صدا مىزد كه اى امير، آخر چرا قصد جانم را كردهاى؟ مگر من به تو چه زيانى رساندهام؟ اگر مىخواهى يكباره شمشير بركش و خونم را بريز!
مرد همچنان ناله مىكرد و استغاثه مىطلبيد و به سوار نفرين مىكرد و سوار همچنان مرد را كتك مىزد و مىگفت بايد در صحرا بدوى. مرد بىچاره براى فرار از ضربههاى گرز، همچنان مىتاخت و مىافتاد و برمىخاست. با معدهاى پر از سيب پوسيده و اندامى زخمديده و خسته، به حكم سوار و ضرب گرز تا شب دويد تا اينكه سرانجام حالش دگرگون شد و شروع كرد به استفراغ و آنچه از سيبها خورده