بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٤٦ - حكايت ٤٨ مر مرا تقليدشان بر باد داد # اى دو صد لعنت براين تقليد باد
حكايت ٤٨
|
مر مرا تقليدشان بر باد داد |
اى دو صد لعنت براين تقليد باد |
|
صوفىاى در طريق سفر، به خانقاهى رسيد و براى استراحت در آنجا توقف كرد. مركب خود را در طويله خانقاه بست و بعد از تيمار كردنش، آن را به خادم خانقاه سپرد و خود جهت استراحت در جمع صوفيان خانقاه درآمد.
صوفيان خانقاه كه همه فقير و گرسنه بودند، چاره رفع گرسنگى در اين ديدند كه مخفيانه خر مهمان را فروخته، از پول آن غذاى مفصلى براى شب خود ترتيب دهند و چنين كردند. چون شكمهاى خالى پر شد، به رسم صوفىگرى گرد هم جمع شده، دستافشان و پايكوبان زمزمه مىكردند كه: «خر برفت و خر برفت و خر برفت». صوفى ميهمان هم به حلقه سماع آنان پيوست و از روى تقليد، سرود خر برفت را زمزمه مىكرد.
شب به پايان رسيد، صوفيان خانقاه را ترك كردند. بامداد صوفى مهمان به سراغ خرش به طويله رفت، ديد خرى پيدا نيست! خادم را صدا زد كه: خر من كو؟
خادم گفت: صوفيان ديشب خرت را فروخته غذاى شب خود را ترتيب دادند.
صوفى گفت: چرا جلو آنان را نگرفتى؟
خادم گفت: زورم به آنان نرسيد من يكى بودم و آنان گروهى.
صوفى گفت: گيرم كه زورت به آنان نمىرسيد؛ چرا به من خبر ندادى و مرا از