بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٧٦ - حكايت ٥٤ اى خنك جغدى كه در پرواز من # فهم كرد از نيكبختى راز من
حكايت ٥٤
|
اى خنك جغدى كه در پرواز من |
فهم كرد از نيكبختى راز من |
|
بازى شكارى، راه خود را گم كرد و در خرابهاى ميان جغدها فرود آمد، جغدها چون باز را در ميان خود ديدند، بر وى حملهور شده، منقار بر سرش مىكوفتند و پر و بالش را مىكندند. هياهوكنان به هم مىگفتند: آگاه باشيد اين باز آمده تا جاى ما را بگيرد.
باز شكارى كه خود را غريب در ميان خشم جغدها تنها مىبيند، خطاب به جغدها مىگويد:
من شايسته همنشينى با جغدان نيستم و طمعى به ويرانه شما ندارم، من صد تا مانند اين ويرانه را به جغدها مىبخشم. من نمىخواهم در اينجا بمانم، خود را بيهوده پريشان نكنيد، من به سوى وطن اصلىام، به سوى شاه برخواهم گشت. اين خرابه از نظر شما جاى آباد است و من جايگاهم ساعد شاه است.
سركرده جغدها به رفقايش مىگويد: باز مىخواهد با نيرنگ و فريب، ما را بىخانمان كند و آشيان ما را تصاحب نمايد. ببينيد كه چگونه از حرص گل را مانند شيره مىخورد، هان بهوش باشيد كه دنبه را به خرس نسپاريد! باز در پاسخ به حرفهاى بىاساس سركرده جغدها، ضمن تعريفهاى زياد از خود، گفت:
|
شه براى من ز زندان ياد كرد |
صد هزاران بسته را آزاد كرد |
|
|
يكدمم با جغدها دمساز كرد |
از دم من جغدها را باز كرد |
|