بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٩٠ - حكايت ٧٧ من ز شيطان اين نجويم كوست غير # كه مرا بيدار گرداند به خير
حكايت ٧٧
|
من ز شيطان اين نجويم كوست غير |
كه مرا بيدار گرداند به خير |
|
روزى معاويه در قصر خود مشغول استراحت بود و براى اينكه كسى مزاحم خوابش نشود، درهاى قصر را از پشت بر روى واردين بست.
ناگهان احساس كرد كسى او را بيدار مىكند، چشمش را گشود اما كسى را نديد. با تعجّب گفت: من كه درهاى قصر را بسته بودم چه كسى جرأت آمدن در قصر را پيدا كرد؟ لاجرم بلند شد در پى آن شخص گشت تا مگر او را بيابد. ناگهان چشمش به شخصى افتاد كه پشت در خود را پنهان كرده بود. صدا زد: هان! تو كيستى؟ آن شخص پاسخ داد من ابليسم.
گفت: اى ابليس، راست بگو چرا بيدارم كردى؟
ابليس گفت: وقت نماز است تو را بيدار كردم كه به مسجد جهت اقامه نماز بروى.
معاويه گفت: نه، نه، هدف تو اين نبود. تو هرگز راضى به عبادت بندگان خدا نيستى بلكه تو با اين كار حيلهاى در سر دارى.
ابليس تلاش مىكرد تا با سخنان فريبنده معاويه را شيفته خود سازد و به او بقبولاند كه براى اين كار خير او را بيدار كرده است، ولى معاويه سخنان ابليس را باور نمىكرد و تأكيد داشت كه ابليس با او به راستى سخن گويد. در نهايت ابليس تسليم خواسته معاويه شد و هدف از بيدار كردن معاويه را اينگونه بيان كرد:
|
از بُن دندان بگفتش بهر آن |
كردمت بيدار مىدان اى فلان |
|