بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣٦ - استنتاج
همين گناه آشكار- براى مجازات آنان- كافى است.»
*** مولانا در اين حكايت تصوير مردى را به نمايش مىگذارد كه از شجاعت و جنگآورى چيزى جز هيكلى رعبآور و شمشيرى آويزان و كلاهخودى برّاق و زرهى زفت و ستبر نداشت كه باتوجه به مضامين حكايت، مىتوان موارد آن را اينگونه تشبيه نمود:
مرد مسلح، كنايه است از انسان خودبرتربين.
اسب، كنايه است از آرزوها و آمال زياد و بسيار بلند.
تيرانداز، كنايه است از دست تقدير و سرنوشت مختوم.
چه بسيار انسانهاى خودبرتربين و پرتوقع كه معمولا اسب آرزوهاى سركشى هم دارند، تلاش مىكنند كه همواره نداشتههاى خود را به رخ ديگران بكشند ولى در مقابله با سرنوشت مختوم يا ميدان را خالى مىكنند يا با تيغ عزت نفس مؤمنان و سالكان راستين در مسلخ تحقير و بىتوجّهى به هلاكت مىرسند.
|
بس كسان را كالت پيكار كشت |
بىرجوليت چنان تيغى به مشت |
|
آنان پهلواننماهايى را مىمانند كه عاقبت با شمشير جهالت و غرور بىجاى خود كشته مىشوند.
|
گر بپوشى تو سلاح رستمان |
رفت جانت چون نباشى مردِ آن |
|
شمشير غرور را فروگذاردن، كلاهخود خودبرتربينى را از سر برداشتن، زره خودمحورى را از تن كندن، از اسب سركش آرزوها و آمال پياده شدن و خلاصه در مقابل حق سپر جان انداختن.
|
جان سپر كن، تيغ بگذار اى پسر |
هركه بىسر بود ازين شه بُرد سر |
|
***