بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٠٧ - استنتاج
حكايت ٢٠
|
بشنو اى غافل، كم از چوبى مباش |
رسول گرامى اسلام در روزهاى آغازين حضورش در مدينه، هنگام سخن گفتن و موعظه در مسجد، تكيه بر ستونى مىداد، بعدها براى آن حضرت منبرى ساختند كه هنگام سخنرانى بر فراز آن منبر مىنشست. روزى احساس كرد كه از آن ستون، ناله جانكاهى بلند است. پيغمبر ٦ علت ناله ستون را از وى پرسيد. ستون گفت:
ناله من از فراق و جدايى شماست.
پيغمبر ٦ فرمود: حال كه اينگونه به من علاقمند شدى، آيا ميل دارى تو را به صورت يك نخل هميشه سرسبز درآورم و مردم شرق و غرب از ميوه تو بهرهمند شوند؟ يا در عالم حقيقت، خدا تو را به صورت سروى تا ابد زنده بدارد؟
ستون در پاسخ عرض كرد: چيزى را خواهانم كه بقاى آن جاودانى باشد.
|
گفت آن خواهم كه دائم شد بقاش |
بشنو اى غافل، كم از چوبى مباش |
|
|
آن ستون را دفن كرد اندر زمين |
تا چو مردم حشر گردد يومِ دين |
|
|
تا بدانى هركه را يزدان بخواند |
از همه كار جهان بيكار ماند |
|
|
هركه را باشد ز يزدان كاروبار |
يافت بار آنجا و بيرون شد ز كار |
|
استنتاج
وقتى مىگوييم: نطق كردن و سخن گفتن، آنچه در ذهن ما تبادر مىكند، انسانى