بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٨ - استنتاج
اين نوع عشق منشأ غريزى ندارد با رسيدن به معشوق، نهتنها ارضا نمىشود بلكه عاشق ناآرامتر و تشنهتر مىگردد؛ مثل عشق انسان نسبت به خدا كه در حديث قدسى آمده است:
«من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني عشقني».
«كسى كه مرا طلب كرد، مىيابد، و كسى كه مرا يافت عارف بر من مىشود، و كسى كه عارف بر من شد عاشقم مىشود.»
و در راستا، عشق- همانگونه كه پيشتر گفته شد- مىرسد به مرحله «هيوم» كه مرحله بىقرارى مطلق است يا به تعبير ديگر مىرسد به مرحله «وله» كه فرمود: «اشدّ العشق الوله»؛ يعنى مرحله فنا شدن عاشق در معشوق و اين مرحله در عشق حقيقى زمانى حاصل مىشود كه رذايل طبيعت بكلّى از خصايص معنوى جدا گردد و ميان عاشق و معشوق، دوئيّت و بينونيت زايل شود؛ زيرا آنچه در عشق الهى و حقيقى هدف عاشق است، فنا شدن در معشوق است (و اين يكى از معانى وحدت وجود است) برخلاف عشق بهيمى و مجازى كه هدف عاشق در آن تصاحب معشوق و رسيدن به وصال اوست.
|
هرچه گويم عشق را شرح و بيان |
چون به عشق آيم خجل گردم از آن |
|
|
گرچه تفسير زبان روشنگر است |
ليك عشق بىزبان روشنتر است |
|
|
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت |
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت |
|
|
چون سخن در وصف اين حالت رسيد |
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد |
|
|
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت |
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت |
|
|
آفتاب آمد دليل آفتاب |
گر دليلت بايد از وى رو متاب[١] |
|
مىگويند: در مرض موت «لاپلاس»[٢] دوستانش بر بالينش گرد آمده بودند و او را
[١] - مثنوى، دفتر اوّل.
[٢] - لاپلاس، رياضىدان، فيزيكدان و اخترشناس فرانسوى است. وى در مسائل مكانيك آسمان تحقيق كرد و درباره حركت ماه، سيّارات( مشترى و زحل)، ستارگان دنبالهدار و جزر و مدّ مطالعه نمود، بيشترين شهرت وى به سبب فرضيّه آفرينش و تشكيل جهان و منظومه خورشيد است، فرضيّه پيدايش( منظومه خورشيد) بنام« فرضيه لاپلاس» معروف شد.« فرهنگ معين»