بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٨٩ - حكايت ١٦ هركه داد او حسن خود را در مزاد # صد قضاى بد سوى او رو نهاد
حكايت ١٦
|
هركه داد او حُسن خود را در مَزاد |
صد قضاى بد سوى او رو نهاد |
|
بازرگانى يك طوطى زيبا در قفس داشت، روزى براى تجارت به قصد هندوستان بار سفر بست. پيش از رفتن، اهل خانه را فراخواند و گفت: در بازگشت از سفر هندوستان براى شما چه به ارمغان آورم؟ هريك از اهل خانه تقاضايى از بازرگان نمود، سپس بازرگان به طوطى گفت: تو چه ارمغانى از خطّه هندوستان مىخواهى؟
طوطى گفت: خواست من اين است وقتى به هندوستان رفتى در فلان محل طوطيان جمعند، از قول من به آنان سلام رسان و بگو چاره كار چيست؟ آيا اين شايسته است كه شما در فضاى باز و محيط صحرا دور هم باشيد و من كنج قفس گرفتار؟!
بازرگان بار سفر بسته به هندوستان رفت، در محلّه طوطيان سلام و پيغام طوطى خود را به طوطيان رساند. وقتى سخن بازرگان به پايان رسيد، با كمال تعجب ديد طوطىاى از ميان طوطيان به خود لرزيد و از شاخه درخت بر زمين افتاد و مرد! بازرگان از اينكه پيامش موجب مرگ آن طوطى شد، بسيار ناراحت و افسردهخاطر گرديد. پس از اتمام تجارت، به وطن بازگشت، اهل خانه يكبهيك آمدند و ارمغان خود را دريافت كردند، طوطى به بازرگان گفت: ارمغان من كو؟ هرچه از طوطيان شنيدى بازگو. بازرگان گفت: من از رساندن پيغام تو پشيمان گشتم. طوطى گفت:
علّت پشيمانى تو چيست؟ بازرگان ماجرا را براى طوطى بازگفت. طوطى با شنيدن اين ماجرا كنج قفس افتاد و در دم جان سپرد. بازرگان با ديدن اين وضع بشدت