بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٧٤ - حكايت ١٣ چون قضا آمد شود دانش بخواب # مه سيه گردد بگيرد آفتاب
حكايت ١٣
|
چون قضا آمد شود دانش بخواب |
مَه سيه گردد بگيرد آفتاب |
|
روزى در سراپرده حضرت سليمان ٧ همه پرندگان جمع بودند و هريك سخن از هنر و كاردانى خود مىراندند. نوبت به هدهد كه رسيد گفت:
اى پيغمبر خدا، دانش و هنر من اين است كه در اوج آسمان آبهاى زير زمين را مىبينم و مىتوانم تشخيص دهم كه رنگ و طعم آن چگونه است و از كدام سرچشمه مىجوشد. لذا از تو مىخواهم در سفرها مرا با لشكريانت همراه ببرى تا در صحراها مشكل بىآبى نداشته باشيد.
سليمان را از هنر هدهد خوش آمد، دستور داد هدهد را بهعنوان سقّا در مسافرتها همراه بياورند.
زاغ كه شاهد هنرنمايى هدهد بود، آتش حسادتش شعلهور شد و خطاب به حضرت سليمان عرض كرد: اى پيغمبر خدا، اين هدهد در سخن زيادهروى كرد و لاف دروغين تحويل شما داد؛ زيرا اگر هدهد داراى چنين هنرى است، پس چرا دام صياد را در زير مشتى خاك نمىبيند؟
هدهد در دفاع از خود عرضه داشت:
|
گفت اى شه بر من عُورِ گدا |
قول دشمن مشنو از بهر خدا |
|
|
گر نباشد اينكه دعوى مىكنم |
من نهادم سر ببر اين گردنم |
|