بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٥٨ - حكايت ٩١ چون پيمبر نيستى پس رو به راه # تا رسى از چاه روزى تو به جاه
حكايت ٩١
|
چون پيمبر نيستى پس رو به راه |
تا رسى از چاه روزى تو به جاه |
|
موش كوچكى مهار شترى را به دست گرفت و از روى تكبّر به راه افتاد. شتر هم به دنبال موش شاهد غرور و تكبّر موش بود ولى با خود گفت: اى موش بىچاره فعلا از روى غرور شادى كن، به وقتش تو را ادب خواهم كرد.
آن دو به لب نهر بزرگى رسيدند، نهرى كه حتى شير و گرگ هم نمىتوانستند از آن عبور كنند. موش در حالىكه مهار شتر را مىكشيد چون به لب نهر رسيد، ايستاد و ديگر قدمى برنداشت.
شتر نگاهى به موش كرد و گفت: اى رفيق كوه و دشت، براى چه ايستادهاى؟
چرا حيرانى؟ مردانه گام در ميانه رود گذار، تو جلودار و پيشآهنگ منى، در وسط راه توقف مكن و از حركت بازنايست.
موش گفت: اى رفيق، اين آب ژرف است و من از غرق شدن مىترسم.
شتر گفت: بگذار ببينم ژرفاى آب چه اندازه است. اين را گفت و پا را درون آب نهاد. سپس به موش گفت: اى بىچاره آب تا زانوى من است، چرا حيرتزده و مدهوش شدهاى؟
موش گفت: اين آب در مقايسه با جسم تو مورچهاى بهشمار مىرود ولى نسبت به من يك اژدهاست و زانو تا به زانو فرقهاى زيادى دارد، اگر اين آب تا زانوى تو است صد گز از سر من گذشته است.