بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٧٧ - حكايت ٣٤ حكمت لقمان چو تاند اين نمود # پس چه باشد حكمت رب الوجود
حكايت ٣٤
|
حكمت لقمان چو تاند اين نمود |
پس چه باشد حكمت ربّ الوجود |
|
لقمان به همراه تعدادى از غلامان، خدمت خواجهاى مىنمودند. خواجه لقمان و غلامان را براى چيدن ميوه به باغ مىفرستاد. غلامان از ميوههاى چيدهشده مخفيانه خوردند و چون خواجه به اين موضوع پىبرد غلامان لقمان را بدنام كرده و او را به دزدى متهم ساختند.
خواجه بر لقمان خشمگين شد. لقمان چون علت خشم خواجه را فهميد به خدمت خواجه رفت و گفت: اى خواجه، بنده خيانتكار اميدى به درگاه خدا ندارد. براى كشف اين خيانت همه ما را امتحان كن. دستور بده تا آب نيمگرم به همه ما بنوشانند سپس ما را در صحرا بدوان در اين وقت است كه خائن از خادم شناخته مىشود.
خواجه طبق راهنمايى لقمان عمل كرد و دستور داد همه غلامان؛ از جمله لقمان را آب گرم بنوشانند.
|
بعد از آن ميراندشان در دشتها |
مىدويدندى ميان كشتها |
|
|
قى درافتادند ايشان از عنا |
آب مىآورد ز ايشان ميوهها |
|
|
چونكه لقمان را درآمد قى ز ناف |
مى برآمد از درونش آب صاف |
|
|
حكمت لقمان چو تاند اين نمود |
پس چه باشد حكمت ربّ الوجود |
|